!چند کلّه پوک؟

Tuesday, November 28, 2006

هو
سلام.
توی پیش دبستانی محمد حسین اومده بودن برای سنجش بینایی بچه ها که گفتن محمد حسین تنبلی چشم داره و باید بره دکتر...
وقتی دیشب رفته دکتر ،دکتره گفته شماره ی چشماش یکیش یک ونیمه و اون یکی دو ونیم...هر دوش هم آستیک مات...دلم براش سوخت...باید از الآن عینک بزنه...هرچند خودش کلی دوست داره عینکی بشه اما دلم خیلی براش سوخت...امیدوارم هر چی زودتر اون چشمای خوشگلش خوب بشه...آخه چشماش ماشاءالله خیلی نازه...حیفه که تا آخر بخواد بره زیر عینک...
ناراحتم براش و اون خوشحاله...
ناراحتم برای محمد حسین...
فاخری

...در دست احداث

در مورد پست غیبت که دو سه هفته پیش گذاشتم ، توی بعضی از چیزاش نظرم این مدت فرق کرده ، خواستم ویرایشش کنم ، ولی امشب خیلی وبلاگ نویسی کردم و دیگه رمقی نمونده ، اصلاحات اون پست رو به زودی توی همین پست می نویسم ، پس این پست به زودی کامل خواهد شد
آمنه

دو تا حدیث

دو تا حدیث می خوام بگم که یکیش معرفه و اون یکیش نه خیلی ، ارتباط خاصی هم به هم ندارند
اولیش که خیلی معروفه این که
مؤمن غمش تو قلبشه و شادیش تو صورتش
ما رو که نگفتند خدای نکرده ، غمو مگه آدم تو قلبش نگه می داره !! و شادی رو تو صورتش !!؟ آدم باید جدی باشه و حتی بهتره که یه ذره عبوس ، و حتی شاید بد نباشه که بعضی وقتا تظاهر کنه به غم !!!! و اگر خوشحال بود قایمش کنه ، نکنه که بقیه بفهمند و چیزی ازش بردارند و کم بشه !!!! یا یه سریا پیش خودشون بگند این واس چی انقد خوشه ، دیوونه است!؟
دومیش که خیلی معروف نیست این که
اگر کسی قبل از سلام سؤالی ازتون پرسید ، جوابشو ندید
اگر به این یکی عمل می کردیم احتمالا نباید برامون عجیب بود اگر وقتی تو خیابون از کسی می پرسیدیم ببخشید ساعت چنده ؟، طرف بدون جواب ، بی تفاوت از کنارمون رد می شد ؛ اگر کسی این کارو بکنه اشتباهی نکرده ، ولی برای ما خیلی عجیبه چون حتی تو موردای معمولی تر هم پیش میاد که بدون این که سلام کنیم سؤالی بپرسیم. راستی اگه این دومیه رو تا حالا نشنیده بودید ، ازپیامبره صلی الله علیه

آمنه

بازی درمانی

چه فایده دارد اگر کودکانمان از نظر هوشی و علمی وضعیت خوبی داشته باشند اگر نتوانند کنار دیگران زندگی کنند ؟
این جمله یا یه چیزی شبیه اینو دیشب پشت جلد یه سری چهل پنجاه جلدی از کتابای پنجاه شصت صفحه ای خوندم . فکر کنم اسم این سری کتابا مهارت های زندگی بود و خوندنشون به والدین بچه های خردسال و مربیان مهد کودک ها توصیه شده بود ، حالا این وسط چه دخلی به من داشت ، دیگه بماند ، ولی به این نتیجه رسیدم که در اولین فرصت بخونمشون . توی هر کدومشون چند تا بازی و شعر و فعّالیت و ... گفته شده بود که هدف از هر کدومشون جا انداختن یه مفهوم خاص برای بچه ها بود ، آزادی ، وفاداری ، صلح ، همکاری و .... خوندن هر کدومشون نباید بیشتر از یه ربع وقت بگیره ، و این خیلی خوبه ، آدم می تونه تو وقتایی که اصولاً تلف می شند بخونتشون ، مثلاً توی اتوبوس ، البته اگه آدم با اتوبوس رفت و آمد کنه
دیشب یه چیز جالب دیگه هم که شنیدم وجود یه رشته ای توی روانشناسی بود ، بازی درمانی ؛ که با بازی های مختلفی که با بچه ها می کنند می تونند بعضی از اختلالات شخصیتی یا نقطه ضعفاشونو از بین ببرند ، خیلی خوشم اومد که چنین رشته ای به صورت تخصصی هست ، و بیشتر خوشحال شدم که شنیدم پارسا داره توی یه دوره شون شرکت می کنه ، و امیدوار که شاید چند وقت دیگه کمتر ازش کتک بخوریم

آمنه


Saturday, November 25, 2006

.....از ما که گذشت

دوباره به این نتیجه رسیدم که کلی چیزا هست که آدما توی بازی های دوران بچگیشون یاد می گیرند ، نه فقط همین که به شدت واضحه ؛ منظورم اینه که کلی چیزا هست که اگه توی بازی بچه ها یاد نگیرند ، دیگه بعیده که یادشون بگیرند ، و این کلی چیزا اصلاً چیزای کم اهمیتی نیستند ، چیزایی که اگه توی بازی هامون یاد گرفته بودیمشون دیگه کلی از مشکلایی که خودمون و دنیامون داریم ، وجود نداشتند، حداقل در این حد شدید .
از ما که گذشت ، ولی باید به فکر بچه ها بود ، و بازی هاشون ، نه فقط برای سرگرمیشون ، برای زندگیشون . فکر می کنم هر آدمی که احتمال می ده که یه روزی بچه ای داشته باشه ، واجبه که به این مسئله فکر کنه ، نه برای سرگرمی ، برای انجام مسئولیتی که احتمال می ده یه موقعی به عهده اش باشه
دیشب بعد از چند وقت فرصتی پیش اومد که با پارسا فسقلی شیطون دو سه ساعتی بازی کنم ، نه فقط برای سرگرمی ، اونقدر کار داشتم که تا فرداش هم سرم گرم باشه ، برای همین برای در رفتن از آنالیز رفتم سراغ بازی ، ولی بعدش بعد از چند وقت تونستم دوباره به این مسئله ی مهم فکر کنم ؛ و در این حین به هردومون به شدت خوش گذشت . صدای خنده هامون تا دور و برای آسمون رفت
آمنه

Tuesday, November 21, 2006

نمی دانم ز منع گریه مقصد چیست ناصح را
دل از من، دیده از من، اشک از من، آستین از من
.
.....شاعرشو نمی دونم
آمنه

Monday, November 20, 2006

....برای دوستی که امیدوارم بخواند ، خدا غول چراغ جادو نیست

امیدوارم گه گداری به اینجا سر بزنی و اینو بخونی . دوست نداشتم هیچ وقت شرایطی پیش بیاد که بخوام اینا رو بهت بگم . گفتنشون سخته ، چون محکم تر از منی در ایمانت ، و وُسعِت بیشتر از منه ، وسخته آدمی که هنوز وقتش نرسیده که راه بیفته برای یکی مثل تو از راه رفتن حرف بزنه . ولی باید بگم
برای هر آدمی وقت هایی هست که برای یک لحظه ، فقط برای یک لحظه ایمانش شکسته می شه ، و این بدترین اتفاقیه که می تونه توی یه لحظه بیفته ؛ و اتفاقیه که فکر می کنم برای همه ی آدما میفته ، ولی شکستن ایمان یه آدم مؤمن ، حتی برای یه لحظه هم، خرد کننده است برای دیگران ؛ اون شب حرفات خوردم کرد ، همون حرف هایی که خودم زیاد می زنم ، و تا الان یه بغض گذاشته ته گلوم ، از اون بغضایی که ترکیدن بلد نیستند ؛ و فکر کردم ، اگر جای تو بودم ، دوست داشتم کسی برام این ها رو تکرار کنه ، با این که می دونمشون . برات تکراری هستند ، ولی بعضی وقتا یه چیزایی هست که باید تکرار شه ، همون چیزایی رو نوشتم که دوست دارم توی این شرایط بشنوم ، ممکنه یه کم تلخ گفته باشم ، قصد آزارت رو نداشتم ، و یاد آوری اون شب سخت رو، اون جوری نوشتم که دوست داشتم بشنوم ، همون قدر تلخ
شاید اشتباه می کنم ولی به نظرم می شه رابطه ی خدا با بنده هاشو با رابطه ی پدر و مادر با بچه هاشون شبیه سازی کرد ، با یه دقت افتضاح بدی ، ولی این بهترین دقتیه که توی شبیه سازی این رابطه می شه بهش رسید .
یه مادر وقتی بچه اش تازه داره راه میفته ، می ره یه کم دورتر می شینه و دستاشو باز می کنه و به بچه اش لبخند می زنه و می گه بیا ، بچه هه روی پاهاش وایساده و احساس می کنه هیچ نقطه ی اتکایی نداره ، با سختی تعادلشو حفظ می کنه ، اگه قدمه رو برداره افتاده ، اون وقت این وسط مادرش نشسته اون طرف تر و داره بهش لبخند می زنه که زود باش بیا پیشم ؛ ولی هیچ کس فکر نمی کنه چه مادر سنگ دلی ، بچه اش می ترسه و اون داره می خنده ، بچه اش داره میفته و اون دستشو نمی گیره ؛ مادره داره مادری می کنه ، بچه داره راه افتادن رو یاد می گیره . اگه همیشه بغلش کنه چون از تنهایی راه رفتن می ترسه ، هیچ وقت راه نمیفته . یه چیز دیگه هم هست مادره مطمئنه که بچه اش می تونه ، ولی بچه هه اینو نمی دونه ، هیچ مادری از بچه ی چهار پنج ماهه اش نمی خواد که قدم برداره ، وقتی ازش می خواد که می دونه می تونه ؛ و باز هم یه چیز دیگه این که اگه بچه وسط راه رفتنش تعادلش به هم بخوره و زمین بخوره ، اولین کسی که کنارشه و بغلش می کنه و اشکاشو پاک می کنه مادرشه ، همون مادری که تا یه لحظه پیش از اون دور داشت لبخند می زد ، شاید بچه هه هم اینو می دونه ، ولی چرا ماها یادمون می ره ؟
باید راه بیفتیم ، داره بهمون می گه بنده ام بیا پیشم ، راه بیفت ، قدم بردار ، داره بهمون لبخند می زنه ؛ خب این یعنی موقعی رسیده که بتونیم قدم برداریم ، اگه موقعش نشده بود که نمی گفت ، و ما به جای این که فکر کنیم چه قدر خوب که موقعش شده ، به این فکر می کنیم که اون که می دونه که نمی تونم ، مگه نمی بینه ، پس چرا اون بالا نشسته و هیچ کمکی بهم نمی کنه ؟ نمی بینه چه جوری دارم دست و پا می زنم ؟ و اون هنوز داره بهمون لبخند می زنه و منتظره که راه بیفتیم؛ و ما به این فکر می کنیم که اگه زمین بخوریم چی ؟ اگه اشتباه کنیم چی ؟ یعنی می بخشتمون ، یعنی بازم بهمون لبخند می زنه ؟ غافل از این که وقتی بیفتیم اولین کسیه که کنارمونه ، بغلمون می کنه و اشکامون رو پاک می کنه ، همونی که تا یه لحظه قبل از افتادنمون داشت از اون دور بهمون لبخند می زد . خداییش ایجاب می کنه که همیشه بغلمون نکنه ، یه ذره که بزرگ شدیم بذارتمون روی زمین و بگه راه بیفت ، تنهایی ، زود باش ؛ برای این که راه رفتن یاد بگیریم ، و این که بزرگ شیم ؛ خدا داره خدایی می کنه ، مثل همون مادری که داره مادری می کنه
راستی اگه به بچه هه نگاه کنیم ، وقتی از راه رفتن می ترسه داره جلوی پاشو نگاه می کنه ، و وقتی فقط جلوی پاشو نگاه می کنه می ترسه ؛ تا این که سرشو میاره بالا و به مادرش نگاه می کنه ، یه ذره آروم می شه ، بعد بدون این که جلوی پاشو نگاه کنه ، همون جوری که داره به صورت مادرش نگاه می کنه اولین قدم رو بر می داره ، و بعد دومی رو . ما هم همین جوری ایم ، تنهایی وایسادیم یه گوشه و می ترسیم ، چون سرمون پایینه و داریم دور و برمونو نگاه می کنیم ، این که تنهاییم ، این که چه قدر سخته ، و می ترسیم ؛ برای برداشتن اولین قدم باید نگاهش کنیم ، انقدر نگاهش کنیم تا لبخندش یادمون بیاره که حواسش بهمون هست و این که توی نگاهش مطمئن شیم که می تونیم ؛ و آروم تر که شدیم ، بدون این که نگاه از نگاهش برداریم ، فدم اول رو برداریم ، و قدم دوم رو


اینا رو که خودش گفته دیگه

لا نکلّف نفساً الّا وسعها

و اعلموا انّ الله یحول بین المرء و قلبه و انّه الیه تحشرون

پس چرا حواسمون نیست که اگه تکلیفی هست قبلش وسعی بوده ، و این که اگه زمین بخوریم باز هم کنارمونه ؟ در این حد نزدیک که بین ما و قلبمون حائل می شه ؟ و فکر می کنیم اگه اشتباه کنیم روشو ازمون بر می گردونه ؟
آمنه

Sunday, November 12, 2006

دلتنگی های بی فایده ی من

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده ، برای فکر کردن هم ، نه فکرای فایده طلبانه ، که ذهنم به اندازه ی کافی باهاشون درگیر هست و بعضی وقتا بیشتر از کافی ، دلم برای فکرای قشنگی که برای به نتیجه رسیدن ، نمی شند ، تنگ شده . دلم برای خیلی چیزا تنگ شده . دلم برای دنیای سه چهار سال پیشم تنگ شده ، نه برای همش ، از یه چیزای خوبیش اونقدر بد دور شدم که الان فقط می تونم حسرتشونو بخورم ، یه موقعی دنبال کارایی که دوستشون داشتم رو می گرفتم ، نه فقط کارهایی که برام مفید باشند ، دلم برای یه ذره دور شدن از این همه فایده طلبی تنگ شده . دلم برای درجا نزدن تنگ شده .
سه چهار سال پیش وقتی تصمیم گرفتم بی خیال تغییر رشته توی پیش دانشگاهی شم و برا ریاضی بخونم ، فاطمه بهم گفت اگه بخوام بعد از لیسانس تغییر رشته بدم باید قبلش یه سره تو جو علوم انسانی باشم .می دونستم راست می گه ، ولی همین که از دبیرستان زدم بیرون ، از جو انسانی هم . دلم برای کلاس مبانی اباذری تنگ شده ، بیشتر از خودش برای این که انقدر برام مهم باشه که بعد از مدرسه خسته و کوفته همت کنم تا گیشا برم . دلم حسابی برای کلاسای دکتر فرید زاده تنگ شده و حسرت می خورم که چرا وقتی سردردام شدید می شد ، نمی رفتم ، فکر می کنم اگه الان اون کلاسا بود با فجیع ترین سردردها هم حاضر بودم برم ، چون بالاخره کم فهمیدن بهتر از هیچی نفهمیدنه ؛ ولی واقعیت اینه که اگه الان اون کلاسا بود کمتر از اون موقع می رفتم ، به همون دلیلی که کلی کلاسای خوب دیگه الان هست و حتی ازشون باخبر هم نمی شم ، چون دیگه تو اون جو نیستم.
دلم برای تاریخ فلسفه تنگ شده ، برای وقتایی که خودمو جای هر کدوم از فیلسوف ها می ذاشتم و سعی می کردم مثل اونا فک کنم تا بفهمم چی می گند ، و حتی برای وقتایی که کمتر می خوندم ولی هروقت نگاهم بهشون میافتاد ، کلی ازشون خجالت می کشیدم که چند وقتیه کم می رم سراغشون ، آره حتی دلم برای وقتی که از کتابام خجالت می کشیدم هم تنگ شده ، دیگه خیلی وقته که از کنارشون بی تفاوت رد می شم.
دلم برای رمان خوندن تنگ شده ، خجالت آوره که وقتی یه نفر از آخرین کتابایی که خوندم می پرسه باید توی سال پیش دانشگاهی دنبالش بگردم . و امتحانای مدرسه هر بدی ای که داشت حداقل بینشون دو سه تا کتاب خونده می شد ، اونوقت الان آخر ترم فقط دنبال اینم که درسامو پاس کنم ، دیگه چه اوضاعی شده که حتی دلم برای امتحانای مدرسه هم تنگ شده

هیچ کدوم از این دلتنگی ها هیچ فایده ای نداره ، هنوز دنبال فایده ام ؛ اگربخوام به این فایده طلبی ادامه بدم هم باز به این نتیجه می رسم که باید دنبال این چیزایی که انقدر دلم براشون تنگ شده رو بگیرم ، الان چیزای کمی اند که بیشتر از این کار برام فایده داشته باشند . باید یه کم وقتمو خالی کنم ، یه برنامه ریزی درست لازم دارم که بیشتر از یه هفته طول نمی کشه ، و یه سری کتاب خوب و کلاس خوب که نمی دونم چه جوری باید پیداشون کنم ، ولی اگه دنبالشون باشم حتما پیدا می شند
باید دوباره شروع کنم
آمنه

Thursday, November 09, 2006

هو
سلام...
اينم از داداش کوچيکه ي ما:
تازه 6 سالش تموم شده...مهارت خاصي هم در آموزش به خواهر کوچيکم(1 سال و دو ماه) داره...ماشاءالله شاگرد از استادش اکتيو تر...
فاخري

Wednesday, November 08, 2006

چه جوری غیبت نکنیم ؟

چه جوری غیبت نکنیم ، وقتی هممون بهش عادت کردیم ؟
توی جمع های مختلف چند بار این سؤال مطرح شد و سرش بحثایی کردیم ، یه فرقی که این عادت با بقیه ی عادت های بد داره اینه که یه جمع بهش عادت می کنه ، نه یه آدم . آدمی که عادت داره ناخنشو می جّوئه اگه بخواد این عادتو ترک کنه کافیه با خودش قرار بذاره که دیگه این کارو نکنه و کسی اونو به جوییدن ناخنش دعوت نمی کنه، یه جورایی تشویق و تحریکی برای این عادت از طرف بقیه وجود نداره . ولی خب غیبت این طوری نیست ، یه عادت جمعیه و وقتی یه نفر به این نتیجه می رسه که عادت زشتیه و می خواد ترکش کنه به این راحتی ها نیست. مثل معتادی که از وقتی تصمیم می گیره ترک کنه یه سره دور و برش جنسای جفت و جور هست و به به و چه چه رفیق رفقاش از این جنسای جور ، ترک کردنش غیر ممکن نیست ولی طرف باید خیلی پایه باشه تا بتونه مقاومت کنه .
حالا راه حل چیه ؟ این چیزیه که مدت زیادیه گه گداری یادش می افتم و بعضی وقتا بهش فکر می کنم و به ندرت با یه سری از آدما دربارش حرف می زنم . پس صورت مسئله اینه : فرض کن توی یه سری جمع هایی هستی که توشون غیبت کردن چندان کار زشتی به حساب نمیاد و اصولاً زیاد بساطش پهن می شه ، این وسط به این نتیجه می رسی که کار درستی نیست و با خودت یا با خدای خودت قرار می ذاری که ترکش کنی ، حتی غیبت هم نشنوی . دو روز بعد توی همون جمعی و از قضا بساط غیبت پهن می شه ، تو باید چی کار کنی ؟
چند تا راه به ذهن من رسیده که البته تا حالا هیچ کدوم جواب نداده
اوّل : مثل همه ی اولین راه ها ، راحت ترین راهه ؛ این که اون لحظه اون جمع رو ترک کنی ، ولی این که اصلاً کار راحتی نیست ، همیشه نمی تونی یه جمعی رو هر وقت که دوست داشتی ترک کنی. این جوری کلی از آدما رو از دست خودت می رنجونی (لازم نیست یادم بندازید که وقتی مطمئنی کارت درسته نباید به این فک کنی که یه سریا از این کارت ناراحت می شند، چون فقط قضیه این نیست) ، ترک اون جمع تو رو از محاسنی که آدماش دارند و تو نداری و می تونی ازشون کسب کنی باز می داره (اوه اوه چه کتابی!!) تازه بعدش که مثلاً تونستی غیبته رو ترک کنی ، ممکنه اگه آدم بی جنبه ای باشی بری تو این تریپ که بابا عجب آدم باحالیم من ! و این که این آدما چه قدر مزخرفند و.... این جوریه که از دست غیبت خلاص نشده می افتی گیر غرور.حالا کدوم بدتره بماند. تازه تو اگه خیلی کاردرستی جلوی اشتباه دور و بریات هم بگیر! اگه این راه حل رو انتخاب کنی ممکنه اگه خیلی پایه باشی حتی مجبور شی توی اطرافیانت تجدید نظر کنی ،درستیش بماند ولی خیلی آسون نیست ،ممکنه این تجدید نظر حسابی داغونت کنه ؛ پس این اولین راهو نقداً بذاریم به عنوان آخرین راه حل ، اگه هیچ راهی پیدا نکردیم . پس آخرین کاریه که بهش فک می کنیم.

دوم : این که با هم غیبتی هات بحث کنی و یه جوری اونا رو هم پایه ی ترک کنی ، اگه پایه شدند ، یه راه خوب که فک کنم جواب بده شرطی کردنه ؛ این که قرار بذارید هر وقت پای غیبت وسط اومد و یه دفعه یکی فهمید که بحث شیرین غیبت شروع شده به بقیه خبر بده تا جمع یه سرگرمی دیگه برای خودش دست و پا کنه ، مثلاً یه بازی دسته جمعی که همه رو مشغول کنه ، من پانتومیم رو پیشنهاد می کنم (این شرطی کردن با پانتومیم چند وقتیه قرار شده تو خونه مون برای ترک بحث سیاسی اجرا بشه) . شنیدید که می گند جایی که بچه ای هست گناه نیست ، چون بچه هه حواس همه رو به خودش جمع می کنه و همه سرگرم می شند . تو کلی از جمع ها غیبت یه جور سرگرمیه ، خودم به تجربه دیدم وقتی توی یه جمعی که همه توش پایه ی غیبتند ، یه بچه هم وارد بشه ، آدما معمولا بی خیال غیبته می شند ، چون یه سرگرمی باحال تر پیدا کردند. پس سرگرمی رو باید با سرگرمی جایگزین کرد ، نه با سکوت . بهتر هم هست یه سرگرمی جذاب با یه سرگرمی جذاب جایگزین بشه .( بچه تر که بودیم ، وقتی سر ظهر شلوغ می کردیم ، بهمون می گفتند یه بازی نشستنی بکنید ، تا می گفتیم چی ؟ می گفتند مثلاً اتل متل !!! ولی خدا وکیلی کی تا آخرش می تونستیم اتل متل بازی کنیم؟ تا بزرگترا خوابشون می برد دوباره همون آتیشای قبلیمون رو می سوزندیم )؛ جریان غیبت هم مثل همینه ، مثلاً نباید خودمون رو این جوری شرطی کنیم که هر وقت فهمیدیم داریم غیبت می کنیم به جاش از خوبی های بقیه ی آدما بگیم ، خدایی چندان هیجان انگیز نیست دیگه ، جواب نمی ده

سوم : یه حالت هم اینه که بقیه پایه ی ترک نباشند ، ما هم نخوایم بزنیم بیرون از جمع ، حالا چی کار کنیم ؛ اولاً توی یه چنین جمعی باید حواسمون باشه بحثی رو پیش نکشیم که غیبت ساز باشه ! یعنی حواسمون به حرفامون باشه تا ناخواسته بحث غیبت رو وسط نکشیم . اومدیم و وسط کشیده شد ، حالا چی؟ بعضی از دوستان پیشنهادشون اینه که وقتی دارند غیبت کسی رو می کنند ، ما از اون طرف دفاع کنیم ، چون خودش که نیست که از خودش دفاع کنه ، تازه این جوری می تونیم یه کم از اثر منفی اون غیبت رو بقیه رو کم کنیم. توی این راه حل باید حواسمون به یه چیز باشه ، گاهی این دفاع کردن حساسیت ایجاد می کنه و نتیجه ی عکس می ده ، پس باید توی دفاع کردنمون حواسمون به این باشه و سیاستمدارانه دفاع کنیم ، بعضی وقتا که نمی تونیم با سیاست دفاع کنیم ، حتی ممکنه سکوتمون نتیجه ی بهتری داشته باشه ، یه سکوت معنی دار می تونه یه موقع هایی ناراحتی ما رو از مطرح شدن چنین بحثی نشون بده و اگه برای اون جمع یه ذره مهم باشیم احتمالا خیلی ناراحتمون نمی کنند

چهارم : بعضی وقتا ناچار از شنیدن غیبتی .مثلاً وقتی که یه دوست حسابی از دست یه نفر داغونه و اصلاً حال و هوای خوبی نداره و از قضا بخواد باهات حرف بزنه تا آروم شه، این جور وقتا چی کار باید کرد ؟خیلی راحت به یه آدم داغون بگیم نمی خواهیم غیبت بشنویم و امر به معروفش کنیم که غیبت نکنه و احساس کنیم چه قدر کار درستیم ؟ نمی گم راه غلطیه ، ولی من اصلاً دوستش ندارم . فکر می کنم این جوری اون دوست رو داغون تر کردیم ، این مسئله عصبانیتش رو بیشتر می کنه ، برخورد تند احتمالی ای که با ما می کنه رو می تونیم بگیم به درک ، ولی به نظرم عصبانیتش از اون آدمه هم کلی بیشتر می شه و ممکنه عکس العمل های شدیدی نسبت بهش نشون بده ، این یکی رو نمی تونیم بگیم به درک! پس به نظرم توی چنین شرایطی ناچاریم بشنویم . ولی توی این شرایط بهتره کاملاً منطقی سعی کنیم فقط جاهایی که به نظرمون اون دوست داره درباره ی طرف مقابلش اشتباه برداشت می کنه و اشتباهی حق رو به خودش می ده بهش بگیم ، این جوری احتمالاً اون هم آروم تر می شه . تایید کردن همه ی حرفاش اصلا آرومش نمی کنه ، چون فکر می کنه که حق داشته که انقدر عصبانی بشه و هنوز هم حق داره .

کلاً بعضی وقتا پیش میاد که وقتی مراقب خودمون هستیم که به غیبت نزدیک نشیم ، جایی غیبتی می شنویم ، چند تا راه برای جبرانش به نظرم می رسه ، اولیش که دفاع کردن سیاستمدارانه بود ، دومیش اینه که اگه دیدیم بلد نیستیم درست دفاع کنیم ، سکوت کنیم ، ولی نه سکوت خالی ، سعی کنیم حداقل مقابل خودمون دیگه از غایب دفاع کنیم و جای این رو هم باز بذاریم که جریان رو از دهن اون نشنیدیم پس قضاوت درستی از ماجرا نداریم و ممکنه جریان این طور نباشه که ما می شنویم ؛ در کل سعی کنیم غیبت روی تصور ، احساس و قضاوتی که درباره ی غایب داریم تاثیری نذاره . بعدش هم اگر که می تونیم تقریباً مطمئن باشیم که دیگه غیبت اون طرف رو نمی کنیم و نمی شنویم و اگه می تونیم بهش بگیم ، ازش بخوایم که ببخشتمون ، احتمالاً نمی تونیم ؛ فکر می کنم تو این شرایط خوبه که با خودمون این قرار رو بذاریم که خیلی زیاد براش دعا کنیم ، این جوری هم یه ذره از حقی که ازش زائل شده رو جبران می کنیم (فقط یه ذره ها) و هم برای خودمون خوبه ، یه ذره از تصوری که ازش داشتیم و زائل شده جبران می شه.

یه چیز مهم دیگه اینه که هیچ وقت به بهانه ی معلوم نبودن مرز غیبت ، غیبت نکنیم ، کلاه شرعی هم سر خودمون نذاریم

زیاد پر حرفی کردم ، ولی نتونستم راه حل خوبی براش پیدا کنم . شدیداً دنبال یه راه خوب می گردم ، برای ترک تضمینی غیبت در .... روز.
اگه راه حلی سراغ دارید ، عاجزانه تقاضا می کنم که بگید ، البته احتمالاً این پست انقدر طولانی شده که کسی حال نداشته باشه تا آخر بخونتش ، کوتاه تر از این نتونستم
.....به هر حال اگه نظری دارید ، منتظرم
آمنه

Monday, November 06, 2006

.....معنای زندگی ، حس زیبای دوست داشتن و

بعد از چند وقت دوباره دارم احساس می کنم زندگی علاوه بر زیبایی معنی هم داره ، این همه قشنگی به هیجانم میاره ، دوست دارم داد بزنم ، بدوئم ، بالا و پایین بپرم ، قهقههه بزنم ، وای ! چه قدر همه جا قشنگه ! دیگه دارم دیوونه می شم از این همه قشنگی.
و معنی زندگی ، این چیزیه که دوباره دارم احساسش می کنم ولی هنوز نمی دونم چیه ، مات و مبهوت موندم و نمی دونم چیه این احساس قشنگی که دارم ، حس می کنم بیشتر از قبل زندگیم با معنی شده ، دوست دارم بیشترش کنم معنی زندگیمو ، همین معنایی که نمی دونم چیه

محبوب من دست هایم را بگیر ، کمکم کن ، کمکم کن تا به یاد بیاورم تو را ، و به یاد داشته باشم تو را ؛ وچشم های نگرانت را ، که همیشه خیره به من نگاه می کنند ، تا شاید لحظه ای به یاد بیاورمت ، نگاهت کنم ، و در این تلاقی نگاه ، تمام زیبایی های دنیا را احساس کنم ، و چه لبخند زیبایی است در این میان ، در میان نگاه های دو آشنا ، تلاقی نگاه بنده ای به حقارت من و خدایی به بزرگی تو . زیبایی نگاه تو همه ی زشتی های نگاهم را جبران می کند و باز هم این همه زیبایی در این تلاقی می ماند .
ای دوست داشتنی ترین ، ای دوست ترین ، کمکم کن تا به یاد بیاورم تو را در آن هنگام که در حضور تو بندگی غیر می کنم. کمکم کن تا به یاد بیاورمت پیش از آن که غیرتت تمام هستیم را بر باد دهد.
کمکم کن تا همیشه به یادت باشم ، که هر وقت فراموشت کردم ، زندگیم از معنا خالی شد و از زیبایی هم .

کمک کن تا ..... آخه خدای ناز من ، من که نباید برات دلیل بیارم که بهم کمک کنی ، خب اگه تو بهم کمک نکنی از کی بخوام ؟ مگه من به جز تو کی رو دارم ؟ تو که همیشه داری بهم نگاه می کنی ، دلت برام نمی سوزه ؟ نمی بینی چه قدر بیچاره ام اگه روتو ازم برگردونی ؟ یه دلیل بیار که کمکم نکنی ، اگه هر کدوم از بدیامو دلیل بیاری ، می دونم که همیشه خوبیای تو از بدیای من بیشتره ، تازه اگه کمکم نکنی ، کی می تونه کمکم کنه ؟ اگه من ندونم تو که
خوب می دونی که به جز تو هیچ خدایی ندارم . پس دستامو بگیر و کمکم کن
آمنه

Wednesday, November 01, 2006

....ربّ اشرح لی صدری

دیروز توی مسجد بودیم مثلا داشتیم درس می خوندیم ، که سرو کله ی محمدرضا پیدا شد محمدرضا کوچولو که به گفته ی خودش سه و سال و شار ماهش بود ! بعد از این که یه کم باهامون دوست شد ، دوئید رفت از پشت یکی از ستونای مسجد برامون دو تا بستنی عروسکی خرید و پولشم انداخت تو قسمت برادران ! پنجمین بستنی ای بود که اون روز می خوردم ، ولی بیشتر از همشون بهم چسبید ، بستنی خیالی خوشمزه ای بود ، مثل همه ی چیز خیالی های دنیای بچه های کوشولو ، یه مزه ی شیرین خیلی قدیمی . یه کم دیگه برامون خوراکیای خوشمزه خرید ، چند تا هم برامون آهنگ خوند که کلی خندیدیم ، بعد هم شال و کلاه کرد، باهامون خداحافظی کرد و با مامانش رفت........بهش حسودیم می شد ، مثل بقیه ی بچه ها ، به دنیای قشنگی که دارند ، و دلای قشنگشون ، وبه همه ی چیزای قشنگی که دارند و شاید ما هم یه زمانی داشتیم ولی الآن دیگه.......صدای اذان که اومد تازه فهمیدم چه قدر دیرم شده ، سریع زدم بیرون . دو هفته وقت داشتم به این قضیه فکر کنم ، ولی همش ازش در رفته بودم ، نمی دونستم قراره توی اون جلسه ی لعنتی چی بگم ، ترافیک بود و وقت داشتم یه ساعت بهش فکر کنم ، مثلا داشتم فکر می کردم ، هزار تا جمله به ذهنم رسید ، ولی هیچ کدوم مشکلی رو حل نمی کرد ، فقط شاید یه کم آرومم می کرد ، و در عوض طرف مقابلو کلی ناآروم ! و البته گند می زد به کل ماجرا....... تا چند وقت پیش فکر می کردم تونستم این قابلیتو مهار کنم، می تونم وقتی از دست کسی دلخور یا عصبانی می شم خودمو کنترل کنم و زبونمو نگه دارم ، داغ نکنم . یه چیزی به طرف نگم که آتیش بگیره ، و خودم خیلی آروم از کنارش رد بشم؛ چند وقت پیش فهمیده بودم که کامل مهار نشده و بعضی وقتا باید حواسم بهش باشه ، ولی تازه فهمیدم هنوز مثل قبل و به همون شدت این قابلیت رو دارم پس باید همیشه حواسم بهش باشه که به فعلیت نرسه ......... نمی تونستم ، کاملا از توانم خارج بود، نمی تونستم تصورشم بکنم که بتونم آروم باشم و داغ نکنم و منطقی حرف بزنم ، رسیده بودم صادقیه ، مطمئن بودم نمی تونم ، به سرم زد یه زنگ بزنم بگم نمی رم و پیاده شم از همون جا برم خونه ، فکر مضحکی بود ، راننده گفت تا پونکم می رم اگه مسیرتون می خوره ، گفتم پونک پیاده می شم . تا پونک وقت داشتم که یه فکری بکنم ،ولی نمی تونستم خودمو آروم کنم . یاد اون دعاهای حضرت موسی افتادم که موقع ماموریتش از خدا خواست ، خیلی دوستشون دارم . شرح صدر لازم داشتم تا بتونم به خودم مسلط باشم و ماموریته اونقدر برای آدمی مثل من بزرگ بود که لازم باشه خدا برام آسونش کنه (و البته هنوزم لازمه) ، و باید گره از زبونم باز می شد تا بتونم بدون درست کردن سوءتفاهم حرفامو بزنم . فقط یه یادآوری لازم بود ، این که روبروییم فرعون نیست و منم موسی نیستم ، طلبی هم ازش ندارم و ....... یه کم که آروم شدم به این چند سال و همه ی سختی ها و آسونی هاش فک کردم ، و این که اگه اون اتفاق نیفتاده بود، هنوز همه چیز مثل چهارده پونزده سال پیش قشنگ بود یا نه ؟ و این که چرا باید همه ی اون احساسای قشنگ بچگی هامون خراب بشه ؟ ....... تازه فهمیدم چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده ، برای کوچه پس کوچه های پونک ، برای همه ی بازیا و شعرای بچگونه ، برای اون دعواها ، قهر و آشتیا ، برای اون خنده ها ........ بالاخره با یه ربع تاخیر رسیدم ، بدون معطلی بحث شروع شد ، خدا رو شکر روند خوبی داشت ، البته به جز یه سری غیبت آدمای مختلف که شنیده شد و البته گفتنشون اصلا لازم نبود . آخرای جلسه ، حرف این پیش اومد که چرا این اتفاقا افتادند ، قضیه ازدید طرف مقابل این بود که مشکل از این شروع شده که اون آدما تو عصبانیت ، سریع عکس العمل نشون میدند و توی عصبانیت چیزایی می گند که آدم به دشمنشم نمی گه ، چند تا شاهد مثال خنده دارم برای این حرفش اورد ، راست می گفت . فقط چند تا جمله توی عصبانیت یه آدم ، این چیزی بود که اون احساسای قشنگ بچه گونه رو خراب کرده بود و کلی چیزای مهم دیگه رو . وقتی اون مثالای خنده دارو می زد ، فهمیدم داشتن چنین خصوصیتی یه کم حالت ارثی داره؛ و وقتی دیدم واقعا همون چند تا جمله این همه چیزو خراب کرده ؛ بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم که واقعا لازم دارم که مراقب خودم باشم و خدا تنها کسیه که می تونه بهم کمک کنه ، توی همون جلسه اگه کمکم نکرده بود ، حرفایی زده شد که می تونست حسابی به همم بریزه

همین الان یاد مهتا افتادم ، راهنمایی که بودم یه بار بهم گفت یه مدت همش این آیه رو تکرار می کرده، ربّ اشرح لی صدری ، بعد از چند وقت که هی تکرار می کرده، صدای مامانشو شنیده بود که این آیه رو خونده الم نشرح لک صدرک؟ و وقتی با کلی هیجان از مامانش پرسیده الان چی گفتی ، بهش گفته که هیچ حرفی نزده
دوست دارم انقدر تکرار کنم که بالاخره جوابمو بده
.....ربّ اشرح لی صدری‌ ، ربّ اشرح لی صدری ،‌ ربّ اشرح لی صدری
آمنه