جهاد
وَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُو الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا ذَرْنَا نَكُنْ مَعَ الْقَاعِدِينَ ، رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ ....... وَجَاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأعْرَابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ
مي ترسم ، نمي فهمم ، فرار مي کنم ، بهونه ميارم ، ولي جهاد نمي کنم .......... مي ترسم ، مي ترسم ، خيلی مي ترسم ........ کاش مي فهميدم ، اين جوري شايد ديگه نمي ترسيدم ........... شايد همين بهونه ي منه ، نفهميدن ......... کاش کمکم می کرد تا بفهمم، کاش بهونه هه رو از دستم می گرفت ، کاش ، کاش ، کاش........ نشسته ام و فقط کاش کاش می کنم ، نشسته ام و فقط بهونه می گيرم ، ولی تا وقتی نفهمم ، واقعاً نمی تونم کاری بکنم ، آخه وقتی نمی دونم چی کار بايد بکنم ، خب چی کار بايد بکنم ؟........ آخه هنوز ذهنم خسته است ، اينم يه بهونه ی ديگه........... نشسته ام و فکر می کنم چرا کمکم نمی کنه ، بهونه کم بود ، کفر هم می گم ، اون ، کمکم می کنه ، و من ، يه گوشه نشسته ام و کمکشو پس می زنم و بعد هم بهش غر می زنم که چرا کمکم نمی کنی ، مثل يه بچه غرغروی بی خاصيت ، و بعد از همه ی اين چيزا ، وقتی صدام می کنه ، رومو برمی گردونم که مثلاً باهاش قهرم ، بازم نازمو می کشه و دوباره صدام می کنه ، و من ، باز هم ......... و بعد از همه ی اين حرفا فکر می کنم پس چرا نمی فهمم ، پاک يادم رفته که خودش چی گفته بود
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
هنوز می ترسم ، از همه چيز می ترسم به جز اون چيزی که بايد ازش بترسم ، و هنوز اين جا نشسته ام و فکر می کنم که چرا نمی فهمم
آمنه
مي ترسم ، نمي فهمم ، فرار مي کنم ، بهونه ميارم ، ولي جهاد نمي کنم .......... مي ترسم ، مي ترسم ، خيلی مي ترسم ........ کاش مي فهميدم ، اين جوري شايد ديگه نمي ترسيدم ........... شايد همين بهونه ي منه ، نفهميدن ......... کاش کمکم می کرد تا بفهمم، کاش بهونه هه رو از دستم می گرفت ، کاش ، کاش ، کاش........ نشسته ام و فقط کاش کاش می کنم ، نشسته ام و فقط بهونه می گيرم ، ولی تا وقتی نفهمم ، واقعاً نمی تونم کاری بکنم ، آخه وقتی نمی دونم چی کار بايد بکنم ، خب چی کار بايد بکنم ؟........ آخه هنوز ذهنم خسته است ، اينم يه بهونه ی ديگه........... نشسته ام و فکر می کنم چرا کمکم نمی کنه ، بهونه کم بود ، کفر هم می گم ، اون ، کمکم می کنه ، و من ، يه گوشه نشسته ام و کمکشو پس می زنم و بعد هم بهش غر می زنم که چرا کمکم نمی کنی ، مثل يه بچه غرغروی بی خاصيت ، و بعد از همه ی اين چيزا ، وقتی صدام می کنه ، رومو برمی گردونم که مثلاً باهاش قهرم ، بازم نازمو می کشه و دوباره صدام می کنه ، و من ، باز هم ......... و بعد از همه ی اين حرفا فکر می کنم پس چرا نمی فهمم ، پاک يادم رفته که خودش چی گفته بود
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
هنوز می ترسم ، از همه چيز می ترسم به جز اون چيزی که بايد ازش بترسم ، و هنوز اين جا نشسته ام و فکر می کنم که چرا نمی فهمم
آمنه


0 Comments:
Post a Comment
<< Home