.....و خدایی که در این نزدیکی ست
يه امتحان سخت ، يه شاگرد ضعيف با کلي ادّعا ، عقربه های ساعت که تند تند دنبال هم می کنند ، مسئله ای که ده بار روخونی می شه ، فکری که دیگه کار نمی کنه ، مراقبی که توی کل سالن امتحان قدم می زنه ، نگاهای مراقب به برگه ی هنوز سفید ، و حالا اضطراب : بالا رفتن ضربان قلب ، عرق شدید ، لرزش دست ، تکون دادن پا ها ، صدای پای مراقب ، نگاهاش به برگه ی سفید امتحانی ، بلند شدن صدای نفس هاش ، پایین اومدن فشار ، یخ کردن بدنش.........نگاهش به ساعت می افته ، و حالا ترس: ترس از تموم شدن وقت ، ترس از حل نشدن مسئله ، ترس از این که بقیه هم از عرق روی صورت و لرزش دست و تکون پا ها و صدای نفساش با خبر شند و از برگه ی هنوز سفیدش، ترس از بقیه ، این که بفهمند چه قدر مضطربه و چقدر ضعیف ، و مهم تر از اون ترس از این که مجبور شه قبول کنه که تا این حد ضعیفه ، ترس از این که مجبور شه از بغل دستیش کمک بخواد ،.......ولی کاش می شد، تنهایی نمی تونه ، کاش کسی بهش کمک کنه ، اگر می تونست از بغل دستیش بپرسه ، اون حتماً جوابو می دونه ، فقط یه کمک کوچولو ، یعنی ممکنه ؟! ......... یه لحظه صدای منظم قدمای مراقب قطع می شه و مراقب با صدای بلند : "بچه ها از الان به بعد مشورت آزاد . به هم کمک کنید ، مسئله ها حل خواهند شد." .........سریع مسئله اشو به بغل دستیش نشون می ده ، وفکر می کنه اون حتماً می تونه حلش کنه ، حتی خودشم تو شرایط عادی می تونست ، فقط الان یه کم مضطربه وگرنه حتماً می تونست ، نباید مسئله ی سختی باشه. بغل دستیش بعد از خوندن مسئله هه ، سرشو بالا می آره و به صورت خیسش نگاه می کنه ، فقط همین ، و سکوت ............_ خب ، چی شد ؟ ...._ هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه ، فقط انگار تو بد مخمصه ای گیر کردی ......................عرق روی پیشونیش یخ می زنه ؛ انگار راستی راستی زیادی سخته ، دیگه ابداً فکرش کار نمی کنه .... مسئله بدون حل می مونه و برگه سفید سفید ............ سالن خالی می شه ، فقط یه نفر مونده ، یه نفر که تازه همین امروز فهمیده چه قدر ضعیفه ....... امتحان تموم شده و هنوز روی صندلیش نشسته ، می دونه که نمی خواد دیگه از هیچ کس کمک بخواد ، ولی ، ولی هنوز هم منتظر کمکه و امیدواره که کسی دستشو بگیره و بلندش کنه ،......شاید باید از کس دیگه ای کمک می خواست ، بغل دستی ها اصولاً بیشتر از بقیه بهت کمک می کنند ولی همیشه نمی تونند کاری بکنند ، بعضی وقتا نگاهای ترحم آمیزشون بیشتر از هر چیزی داغونت می کنه و بعد از یه مدت به این نتیجه می رسی که انگار واقعاً اوضاع خیلی افتضاحه، و این جاست که مسئله حل نشده می مونه و برگه سفید
آمنه
آمنه


0 Comments:
Post a Comment
<< Home