!!!...يا ايها الذين آمَنوا، آمِنوا
هو
پنجشنبه اولين سالگرد وفات پدر بزرگم بود(پدر پدرم)...روحاني بود...عمو علي ام هم بعد از وفات ايشون به احترامش ملبّس شد...آخه قبلش با لباس عادي رفت و آمد مي کرد...خيلي اين لباس بهش مياد...کلي کيف مي کنم وقتي توي اين لباس مي بينمش...اون شب تا صبح نشستم باهاش بحث کردم...مامانم داشت به عمه فاطمه ام مي گفت« اين يه نفر رو مي خواد که همه اش باهاش حرف بزنه؛مصطفي هم اينطوريه،وقتي مي رسه به علي آقا يه چيز هايي ميگه که اصلا آدم نمي فهمه...»
فرداش عمو علي ام داشت عين مرحوم کافي روضه مي خوند!...مثل يکي از نوارهاش...
يه حديث اون وسط ها از امام صادق عليه السلام خوند که خيلي برام جالب اومد...بعدش رفتم کاملش رو ازش پرسيدم:
«انّ المؤمنَ اشدُّ مِن زُبَر الحديد؛
انَّ الحديدَ إذا أُدخلَ في النار تغيَّر،
و إنّ المؤمنَ إن قُتِـلَ ثمَّ نُشِرَ ثم قُتِل،
لم يتغيّر قلبُه»
«همانا مؤمن از تکه ي آهن شديد تر و سخت تر است؛
همانا که آهن وقتي وارد آتش مي شود تغيير مي کند،
و همانا مؤمن اگر کشته شود،سپس زنده شود،سپس کشته شود،
هرگز قلبش تغيير نمي کند.»
و يه حديث هست که دکتر تلوري خيلي روش تأکيد داره...وقت هايي که ما رو مي بره کوه قسمت اول اين رو ميگه:
«المؤمن کالجبل الراسخ ، لا تُحَرِّکه العواصف.»
«مؤمن مانند کوه راسخ است، که باد هاي تند او را تکان نمي دهند.»
خيلي برام جالبه...اون وقت ماها تب مي کنيم عقايدمون عوض مي شه...!!!
فکر کنم اين همون درجه ي يقين باشه...
حاج آقا فلاح مي گفت:
يه بار امام داشتن نماز جماعت مي خوندن و يه عده (فکر کنم از شاگرداشون)بهشون اقتدا کرده بودن...امام 4 رکعت رو 3 رکعت مي خونن...بعد از نماز شاگرداشون مي رن ميگن آقا 3 رکعت خوندين...امام مي گن نه من 4 رکعت خوندم...هي از بقيه اصرار و از امام انکار...دوباره چند ساعت بعد شاگرداشون دلشون نمياد ميرن ميگن آقا باور کنيد شما 3 رکعت خوندين...اين همه آدم مي گن شما 3 رکعت خوندين...امام مي گن من 4 رکعت خوندم...هر کي فکر ميکنه 3 رکعت خوندم دوباره بخونه...من 4 رکعت خوندم...
حتي شک هم نمي کنه...به اين مي گن يقين...
همين امامه که وقتي داره برمي گرده ايران ازش مي پرسن چه حسي دارين؟ ميگه هيچي، اگه همه ي اينه من رو لعنت هم مي کردن هيچ فرقي برام نداشت...
اين يعني ايمان...
خيلي برام حديث جالبي بود...
اين آ خدا هم حق داره بگه «يا ايها الذين آمَنوا،آمِنوا!»...
فاخري
پنجشنبه اولين سالگرد وفات پدر بزرگم بود(پدر پدرم)...روحاني بود...عمو علي ام هم بعد از وفات ايشون به احترامش ملبّس شد...آخه قبلش با لباس عادي رفت و آمد مي کرد...خيلي اين لباس بهش مياد...کلي کيف مي کنم وقتي توي اين لباس مي بينمش...اون شب تا صبح نشستم باهاش بحث کردم...مامانم داشت به عمه فاطمه ام مي گفت« اين يه نفر رو مي خواد که همه اش باهاش حرف بزنه؛مصطفي هم اينطوريه،وقتي مي رسه به علي آقا يه چيز هايي ميگه که اصلا آدم نمي فهمه...»
فرداش عمو علي ام داشت عين مرحوم کافي روضه مي خوند!...مثل يکي از نوارهاش...
يه حديث اون وسط ها از امام صادق عليه السلام خوند که خيلي برام جالب اومد...بعدش رفتم کاملش رو ازش پرسيدم:
«انّ المؤمنَ اشدُّ مِن زُبَر الحديد؛
انَّ الحديدَ إذا أُدخلَ في النار تغيَّر،
و إنّ المؤمنَ إن قُتِـلَ ثمَّ نُشِرَ ثم قُتِل،
لم يتغيّر قلبُه»
«همانا مؤمن از تکه ي آهن شديد تر و سخت تر است؛
همانا که آهن وقتي وارد آتش مي شود تغيير مي کند،
و همانا مؤمن اگر کشته شود،سپس زنده شود،سپس کشته شود،
هرگز قلبش تغيير نمي کند.»
و يه حديث هست که دکتر تلوري خيلي روش تأکيد داره...وقت هايي که ما رو مي بره کوه قسمت اول اين رو ميگه:
«المؤمن کالجبل الراسخ ، لا تُحَرِّکه العواصف.»
«مؤمن مانند کوه راسخ است، که باد هاي تند او را تکان نمي دهند.»
خيلي برام جالبه...اون وقت ماها تب مي کنيم عقايدمون عوض مي شه...!!!
فکر کنم اين همون درجه ي يقين باشه...
حاج آقا فلاح مي گفت:
يه بار امام داشتن نماز جماعت مي خوندن و يه عده (فکر کنم از شاگرداشون)بهشون اقتدا کرده بودن...امام 4 رکعت رو 3 رکعت مي خونن...بعد از نماز شاگرداشون مي رن ميگن آقا 3 رکعت خوندين...امام مي گن نه من 4 رکعت خوندم...هي از بقيه اصرار و از امام انکار...دوباره چند ساعت بعد شاگرداشون دلشون نمياد ميرن ميگن آقا باور کنيد شما 3 رکعت خوندين...اين همه آدم مي گن شما 3 رکعت خوندين...امام مي گن من 4 رکعت خوندم...هر کي فکر ميکنه 3 رکعت خوندم دوباره بخونه...من 4 رکعت خوندم...
حتي شک هم نمي کنه...به اين مي گن يقين...
همين امامه که وقتي داره برمي گرده ايران ازش مي پرسن چه حسي دارين؟ ميگه هيچي، اگه همه ي اينه من رو لعنت هم مي کردن هيچ فرقي برام نداشت...
اين يعني ايمان...
خيلي برام حديث جالبي بود...
اين آ خدا هم حق داره بگه «يا ايها الذين آمَنوا،آمِنوا!»...
فاخري


4 Comments:
یعنی میخوامت برای تیتری که گذاشتی ;D
حالا خیلی هم "امر بهت مشتبه نشه ها"...من نفهمیدم کجاش جالبه که آدم ایمانی داشته باشه که دیگه احتمال هم نده که اصلاً بتونه اشتباه کنه!...در ضمن شاید هم من دارم اشتباه میکنم ولی تا جایی که من شنیدم خمینی فقط میگه "هیچی"... بقیشو تا حالا نشنیده بودم!؟
By
Anonymous, at 12:33 PM
hoo.
salam.
bebin in yaghin fargh dare ba inke adam ehtemal nade ke dare eshtebeh mikoneh...avvalan in masaleye namaz va yaghin dashtan ye chize shakhsie va vaghti taraf khodesh yaghin dashteh bashe nabayad be inke yeki dige goft to chand rakat khoondi tavajoh koneh(hokmesh ine)...
فقط بخاطر تو!!!
خود پیامبرش هم خدا بهش دستور میده که توی کار ها(مثلا جنگ و اینجور چیز ها)مشورت کن...اما میگه وقتی تصمیم گرفتید به خدا توکل کن...یعنی دیگه بعد از مشورت با یقین برو سراغ کارت و شک به خودت راه نده...اگر من مثال امام خمینی(ره) رو زدم منظورم این نبود که آدم باید به حرف کسی محل نده...این به نظر من ناشی از یه روحیه است به اسم یقین...وگرنه که اون اصلا یه مسئله ی کاملا شخصیه و جای شک نداره...!امیدوارم خوب گفته باشم...
By
Anonymous, at 1:22 AM
man hanoozam jaryane "yaghin" ro ghabool nadaram...;D
jaryane "hichi" chi shod?!...moheme haaaa!
By
Anonymous, at 1:01 PM
hoo.
andaki sabr sahar nazdik ast...! ;D
By
Anonymous, at 11:33 PM
Post a Comment
<< Home