!چند کلّه پوک؟

Thursday, August 17, 2006

......کاش آخر قصه این جا نباشه

گفت اصلاً حالش خوب نیست ، دکترا جوابش کردند، چند روز پیش دخترش زنگ زد گفت می خواد دوستا رو ببینه، به مامانت بگو یه سر بهش بزنه...... نمی تونم بفهمم،دکترا ازش ناامید شدند، یعنی خودش هم ناامید شده؟ نمی تونم تصورش هم بکنم، توی این دو سال که ...... نمی دونم نونا الان چی می کشه ، یکی دو سال از من بزرگتره ، ماه رمضون پارسال که دیدمش ،بعد از مهمونی به مامانم گفتم دختر بزرگه ی فریبا خانم چند سالشه؟ فک می کردم سنش کمتر از اینا باشه. یه ذره نگام کرد و گفت دختر بزرگش که نیومده بود ، اون نونا بود، من و فاطمه داشتیم شاخ در می اوردیم، مگه یه آدم توی سه چهار ماه چه قدر می تونه پیر بشه؟ مگه چه قدر می تونه سختی بکشه؟..... دلم چه قدر براش تنگ شده ، اون آرامش عجیب غریبش و امیدش به زنده موندن، یعنی هنوز همون جوریه ؟ یعنی این سرطان لعنتی که انقدر زور داره که می تونه همه ی سلول های بدن رو داغون کنه، انقدر قوی هست که تونسته باشه آرامش و امیدش رو بگیره؟ اصلاً نمی تونم تصورش هم بکنم.......توی این چند سال ، هر وقت ما ها رو می دید، می گفت شما ها جوونید ، پاکید، برام دعا کنید که زودتر خوب شم ... دوست دارم گریه کنم ، فقط دوست دارم گریه کنم ، کاش هنوز هم معجزه اتفاق بیفته،یعنی ممکنه؟
آمنه

1 Comments:

  • به نام خدا
    آخر قصه همین جا نیست

    By Anonymous Anonymous, at 12:28 PM  

Post a Comment

<< Home