......آخر قصه
سه سال گذشته و اصلا نمی دونم چقدر از اون مهلته مونده ، ولی انگار نزدیکه . نمی دونم چه جوری ،ولی برام مهمه ، چه جوری تموم شدن یه قصه به اندازه ی کل قصه مهمه ، حداقل برای من که این طوریه . ولی حالا مگه کل قصه چی بوده که آخرش بخواد چی باشه ، قشنگ تموم شدن برای قصه های قشنگه ، اونم نه برای همه ی قصه های قشنگ ، برای قشنگ تموم شدن یه قصه باید کلش رو قشنگ نوشت ، ولی وقتی کل قصه داره تموم می شه دیگه....حداقل تا حالا دو بار بهم مهلت داده که قصه هه قشنگ بشه ، خب نشده دیگه ، اگه قرار بود بشه
......که تو این نوزده سال
چند روز پیش تو خونه حرف مهلت اول پیش اومد ، مامانم گفت اصلا هیچ وقت براش دعا می کنی ؟ حواست هست اگر اونقدر زود.....آره ، اصلا حواسم نیست، فقط هر چند وقت یه بار ممکنه یه اتفاقی بیفته که یادش بیفتم ، این که اگه اونقدر زود نمی فهمید .....تصور مردن یه بچه ی یه ماهه، دیگه به اون یه ماه که نمی شه گفت زندگی ؛ تصور یه عمر زندگی کردن روی ویلچر، یا حتی بدتر ازاون ؛ تصور یه عمر محروم موندن از لذت فکر کردن...... تصور هر کدوم از اینا هم تنهایی می تونه .... مخصوصا وقتی ببینی از هیچ کدوم اون طور که باید استفاده نکردی، وقتی این همه نعمت بعد از یه ماه دوباره بهم داده شد، فقط مهلت زندگی، خودش تنهایی هم ....... و من ! وقتی نعمتی رو تباه می کنم و اصلا هم حواسم نیست ، حالا هر چند وقت یه بار یادم بیفته که چقدر خوبه که زنده ام و به خدا بگم دستت درد نکنه که به ما هم زندگی دادی و دو سه باری هم که داشتم تموم می شدم دوباره بهم مهلت دادی،خب که چی؟!حالا تو این وضعیتی که اصلا حواسم نیست که می تونم از این مهلتا استفاده کنم، وقتی حواسم نیست که می تونم خدا رو برای اولین باری که زنده ام کرد و دفعه های بعدش شکر کنم، تو این شرایط ازم می پرسه براش دعا می کنی!؟
یه موقعی احساس می کنی داره تموم می شه ،و دوست داری یه کاری بکنی ، یه کاری که قشنگ تموم بشه ، یا حداقل دیگه انقدر .... دوست دارم باهاش در مورد تموم شدن حرف بزنم ، ولی نمی تونه، حتی وقتی وسط چرت و پرتام با خنده و مسخره بازی دارم ازش حرف می زنم، نمی تونه تحمل کنه. عصبانی می شه و سرم داد می زنه،چیزی که براش خیلی کم پیش میاد....... و فکر می کنم باید پاک کن بردارم و تا می تونم زشتی های قصه هه رو پاک کنم، و یاد آدمایی می افتم که در حقشون بدی کردم ، همه ی اون طومار بلندی که چند شب پیش ردیف کردم که .....اصلا فکر نمی کردم انقدر زیاد باشند، تازه فقط تونستم تا دو سه سال پیش رو حساب کنم.بعد فکر می کنم حالا اومدیم و تونستم به همه شون بگم که ..... اگه این مهلته بیشتر از اونی که فکر کردم طول کشید چی؟!بدبختی
یه موقعی احساس می کنی داره تموم می شه ،و دوست داری یه کاری بکنی ، یه کاری که قشنگ تموم بشه ، یا حداقل دیگه انقدر .... دوست دارم باهاش در مورد تموم شدن حرف بزنم ، ولی نمی تونه، حتی وقتی وسط چرت و پرتام با خنده و مسخره بازی دارم ازش حرف می زنم، نمی تونه تحمل کنه. عصبانی می شه و سرم داد می زنه،چیزی که براش خیلی کم پیش میاد....... و فکر می کنم باید پاک کن بردارم و تا می تونم زشتی های قصه هه رو پاک کنم، و یاد آدمایی می افتم که در حقشون بدی کردم ، همه ی اون طومار بلندی که چند شب پیش ردیف کردم که .....اصلا فکر نمی کردم انقدر زیاد باشند، تازه فقط تونستم تا دو سه سال پیش رو حساب کنم.بعد فکر می کنم حالا اومدیم و تونستم به همه شون بگم که ..... اگه این مهلته بیشتر از اونی که فکر کردم طول کشید چی؟!بدبختی
......جرئت پاک کن برداشتن هم ندارم.......دیگه فکر می کنم کاش ،
آره ، یه موقعی احساس می کنی داره تموم می شه و دوست داری یه کاری بکنی، ولی نمی تونی ؛ وقتی تا حالا برای قشنگ نوشتنش کار خاصی نکردی ، نمی تونی قشنگ تمومش کنی. اگه از مهلتت خیلی کم مونده باشه ، وقت نمی کنی چیزی رو پاک کنی ، پس هیچ کاری نمی کنی. و اگه زیاد مونده باشه، فکر می کنی حالا برای جبران کردن وقت هست و برای قشنگ زندگی کردن؛ ولی باز هم مثل قبل، باز هم قشنگ زندگی نمی کنی.
آره ، یه موقعی احساس می کنی داره تموم می شه و دوست داری یه کاری بکنی، ولی نمی تونی ؛ وقتی تا حالا برای قشنگ نوشتنش کار خاصی نکردی ، نمی تونی قشنگ تمومش کنی. اگه از مهلتت خیلی کم مونده باشه ، وقت نمی کنی چیزی رو پاک کنی ، پس هیچ کاری نمی کنی. و اگه زیاد مونده باشه، فکر می کنی حالا برای جبران کردن وقت هست و برای قشنگ زندگی کردن؛ ولی باز هم مثل قبل، باز هم قشنگ زندگی نمی کنی.
.جریان جالبیه
آمنه


1 Comments:
همايش انتفاضه ققنوس
سخنران دكتر حسن عباسي
زمان : دوشنبه 16/5/85 ساعت: 16 - 19
مكان :خ طالقاني - مقابل لانه جاسوسي - موزه شهدا
اطلاعات در www.qwar.blogfa.com
By
Anonymous, at 3:27 PM
Post a Comment
<< Home