!چند کلّه پوک؟

Tuesday, July 25, 2006

!!من و حماقت؟

معلوم نیست کی می خوام بزرگ شم .خیال می کنم خیلی بزرگ شدم ، دیگه فهم و درکم به نهایتش رسیده و اصولا می تونم آدما رو درک کنم و حتی می تونم بهشون کلی کمک کنم ، می تونم خودم تنهایی مشکلاتمو حل کنم و بابا دیگه عجب آدم محشریم من ! دیگه انگار زیادی بزرگ شدم ، انقدر که نگرانم اگه همین جوری توی بزرگ شدن پیش برم ، چند روز دیگه بترکم !
وسط این همه خود بزرگ بینی ، دیروز به یه نتیجه ی جالب رسیدم ، دیروز تازه فهمیدم چقدر بچه ام ، فهمیدم توی یه سری چیزا حتی با هیجده نوزده سال پیشم هم فرقی نکردم ! خدا بده برکت ، دیگه رشد از این بیشتر؟! ما اینیم دیگه! چه می شه کرد؟
اون موقع ها وقتی گشنم می شد ، سردم می شد یا گرمم می شد ، یا می ترسیدم و هر مشکل دیگه ای داشتم ، می زدم زیر گریه تا بالاخره خودش بیاد بغلم کنه و یه جوری مشکلمو حل کنه، بعدم که مشکله حل می شد ، می دوئیدم می رفتم دنبال بازیگوشی های خودم، انگار که وظیفش بوده دیگه خب! هنوز هم اوضاع از همین قراره ، انگار نه انگار که این همه سال گذشته و من انقدر فجیع بزرگ شدم ! انقدر که نگرانم کم کم بترکم !
پای حرف که باشه ، می تونم دو ساعت حرف بزنم که بگم هر کسی بیشتر از بقیه می تونه به خودش کمک کنه و اصلا باید این کارو بکنه ، و وقتی آدما خودشون به خودشون کمک نمی کنند که مشکلشون حل بشه اصولا احمقانه است که از دیگران انتظار کمک داشته باشند،و......
ولی وفتی مشکل کوچولویی پیدا می شه، حتی اون قدر کوچولو که به سختی می شه بهش گفت مشکل ؛ به صورت ناخودآگاه اولین عکس العمل اینه که انتظار داشته باشم اونا بهم کمک کنند ، انگار نه انگار که من انقدر فجیع بزرگ شدم! و وقتی مشکله رو حل کردند دوباره می رم دنبال کار و زندگی خودم، انگار که وظیفشون بوده دیگه خب! و اصلا حواسم نیست که چه موقع هایی هم وظیفه ی منه دیگه خب ! مثل همون بچه ی یه ساله ی هیجده نوزده سال پیش.
هنوز هم پای حرف معتقدم وقتی آدمی خودش برای حل مشکلش کاری نمی کنه ، احمقانه است که از دیگران انتظاری داشته باشه ، با این همه حماقت هنوز هم پای حرف قبول ندارم که آدم احمقیم.

این چند وقته اصلا حواسم نبود چقدر راحت می تونم خوشحالشون کنم و فقط سعی می کردم ناراحتشون نکنم ، تازه احساس باحالی هم می کردم ، انقدر راحت می تونستم خوشحالشون کنم ولی اصلا حواسم نبود که منم بالاخره وظیفه هایی دارم ، و هنوز نفهمیدم لوده بازی برای خندوندنشون کافیه ولی برای خوشحال کردنشون باید یه ذره جدی باشم.
آمنه


1 Comments:

  • میبینم که حسابی مینگیل شدی و زده به سرت...حالا دو بار بهت خندیدن
    باورت نشه که تو خیلی راحت میتونی شادشون کنی که حالا میخوای پیشرفت هم
    بکنی و این بار خوشحالشون کنی...پس هنوز هم سر حرفت هستی که آدم باید خودش به خودش کمک
    کنه !؟!؟خوبه منم برات آرزوی موفقیت میکنم

    By Anonymous Anonymous, at 1:46 PM  

Post a Comment

<< Home