!!!من یه چیزی میگم تو میشنوی...حالا واقعاً میشنوی؟
هو
شادم...از اردو برگشتیم...خیلی اردوی جالبی بود...با کلّی بحث های ناب که خیلی گیر نمیاد...
اول که شمال بودیم...من هم شب آخر شمال عینکم شکست...آخه بدبختی بیشتر از این؟...دیگه بعدش هر کی می دید منو میگفت چته؟ناراحتی؟...می گفتم نه بابا عینکم شکسته...حالا شماره چشمت چنده؟...فلان قدر...اَاَاَاَاَ...چقدر زیاده...چیزی هم می بینی؟...به سختی...
فرداش هم رفتیم جنگل...به داداشم" اِس.اِم.اِس " زدم که "سلام.صحنه تاره.جنگلو خوب نمی بینم.آخه عینکم دیشب شیکسته..."...شب مامانم زنگ زده میگه شنیدم کور شدی!!!...توی جنگل جای خیلی ها خالی بود...بعضی ها که برای من خیلی بودن...و البته توی کلّ اردو...یکی از دوستان هم که با "اس.ام.اس" هاش هی تق تق رو اعصاب من راه می رفت...خداوند خیرش دهاد...توی جنگل فوتبال بازی کردیم...و من هم دروازه بان شدم...البته چون حمله ی خاصی به تیم ما نشد من هم گل نخوردم و بچه هامون 1 گل زدن...چه فوتبالی...کل زمین حدود 15-20 متر در 7-8 متر بود ولی هر تیم 8 نفرداشت...یه جورایی زمین داشت می ترکید...هرجا توپ می رفت یه گوله آدم میدویدن دنبالش...کلا من که دید خاصی از توپ نداشتم...بعدش هم پای صحبت های حاج آقا فلاح نشسته بودیم که من با پشتکار خاصی شروع کردم به تراشیدن یه تیکه چوب استوانه ای و یه تیغ ازش ساختم که خیلی دوستش دارم...دلم می خواد چند تا ازش داشتم که به چند نفر که خیلی دوستشون دارم یادگاری می دادم...
عصری هم راه افتادیم سمت مشهد...بچه ها هم که کلی سر بی عینکیم اذیت می کردن...یه جا اومدم بشینم رو زمین، یکی از بچه ها که 1 متر با من فاصله داشت خطاب به من گفت "آی پام درد گرفت!"خوب من چی بگم به این آدم؟ البته بماند تیکه هایی که من می انداختم به بعضی ها...
رسیدیم مشهد...خیلی جالب بود...مشهد کوتاه مدت رو می گم...از همون اول می دونی باید بری=> از وقتت خوب استفاده می کنی...من فقط 3 بار رفتم زیارت...تازه 22 تیر هم ان شاءالله با قسمتی از ایل و تبار فاخری می خوایم بریم مشهد...دیگه یه جورایی دارم می ترکم...خوب که دقت می کنم می بینم واقعا من چه آدم خوبی هستم!!! :)
اُه اُه...بابا...یکی از صحن ها ی حرم یه دستشویی داره چه دستشویی ای!!!...پله برقی می خوره می ره زیر زمین...تازه 2 طبقه است...هر کدوم از اتاق هاش تقریباً 1 متر در 2/5 متره...دلباز...یَک چیزیه...به زهرا گفتم یادمون رفت کیسه خواب هامون رو بیاریم...یاد بهناز هم(که الآن به رحمت ایزدی پیوسته) کردیم،چون دفعه ی پیش با بهناز رفته بودیم...جالبیش به این بود که ما تعجب می کردیم ،بقیه هم تعجب می کردن...اما بقیه زیاد به روی خودشون نمی آوردن که مثلا ضایع نباشه ولی ما بلند بلند واسه خودمون تعجب می کردیم عین خیالمون هم نبود...تازه اتاق هاش پلاک هم داشت!!!واقعا جای خیلی ها خالی بود... :)
در ضمن توی این اردو من به این نتیجه رسیدم که مهارت خاصی در لگد کردن پای ملت دارم...خیلی زیاد...کلا خیلی آدم ماهری ام...
:)
2-3 روزیه گوشم بدحوری کیپ شده...عینک هم که ندارم...داشتم به مامانم میگفتم که اینجوری من برم بیرون منو میدزدن...
فاخری
شادم...از اردو برگشتیم...خیلی اردوی جالبی بود...با کلّی بحث های ناب که خیلی گیر نمیاد...
اول که شمال بودیم...من هم شب آخر شمال عینکم شکست...آخه بدبختی بیشتر از این؟...دیگه بعدش هر کی می دید منو میگفت چته؟ناراحتی؟...می گفتم نه بابا عینکم شکسته...حالا شماره چشمت چنده؟...فلان قدر...اَاَاَاَاَ...چقدر زیاده...چیزی هم می بینی؟...به سختی...
فرداش هم رفتیم جنگل...به داداشم" اِس.اِم.اِس " زدم که "سلام.صحنه تاره.جنگلو خوب نمی بینم.آخه عینکم دیشب شیکسته..."...شب مامانم زنگ زده میگه شنیدم کور شدی!!!...توی جنگل جای خیلی ها خالی بود...بعضی ها که برای من خیلی بودن...و البته توی کلّ اردو...یکی از دوستان هم که با "اس.ام.اس" هاش هی تق تق رو اعصاب من راه می رفت...خداوند خیرش دهاد...توی جنگل فوتبال بازی کردیم...و من هم دروازه بان شدم...البته چون حمله ی خاصی به تیم ما نشد من هم گل نخوردم و بچه هامون 1 گل زدن...چه فوتبالی...کل زمین حدود 15-20 متر در 7-8 متر بود ولی هر تیم 8 نفرداشت...یه جورایی زمین داشت می ترکید...هرجا توپ می رفت یه گوله آدم میدویدن دنبالش...کلا من که دید خاصی از توپ نداشتم...بعدش هم پای صحبت های حاج آقا فلاح نشسته بودیم که من با پشتکار خاصی شروع کردم به تراشیدن یه تیکه چوب استوانه ای و یه تیغ ازش ساختم که خیلی دوستش دارم...دلم می خواد چند تا ازش داشتم که به چند نفر که خیلی دوستشون دارم یادگاری می دادم...
عصری هم راه افتادیم سمت مشهد...بچه ها هم که کلی سر بی عینکیم اذیت می کردن...یه جا اومدم بشینم رو زمین، یکی از بچه ها که 1 متر با من فاصله داشت خطاب به من گفت "آی پام درد گرفت!"خوب من چی بگم به این آدم؟ البته بماند تیکه هایی که من می انداختم به بعضی ها...
رسیدیم مشهد...خیلی جالب بود...مشهد کوتاه مدت رو می گم...از همون اول می دونی باید بری=> از وقتت خوب استفاده می کنی...من فقط 3 بار رفتم زیارت...تازه 22 تیر هم ان شاءالله با قسمتی از ایل و تبار فاخری می خوایم بریم مشهد...دیگه یه جورایی دارم می ترکم...خوب که دقت می کنم می بینم واقعا من چه آدم خوبی هستم!!! :)
اُه اُه...بابا...یکی از صحن ها ی حرم یه دستشویی داره چه دستشویی ای!!!...پله برقی می خوره می ره زیر زمین...تازه 2 طبقه است...هر کدوم از اتاق هاش تقریباً 1 متر در 2/5 متره...دلباز...یَک چیزیه...به زهرا گفتم یادمون رفت کیسه خواب هامون رو بیاریم...یاد بهناز هم(که الآن به رحمت ایزدی پیوسته) کردیم،چون دفعه ی پیش با بهناز رفته بودیم...جالبیش به این بود که ما تعجب می کردیم ،بقیه هم تعجب می کردن...اما بقیه زیاد به روی خودشون نمی آوردن که مثلا ضایع نباشه ولی ما بلند بلند واسه خودمون تعجب می کردیم عین خیالمون هم نبود...تازه اتاق هاش پلاک هم داشت!!!واقعا جای خیلی ها خالی بود... :)
در ضمن توی این اردو من به این نتیجه رسیدم که مهارت خاصی در لگد کردن پای ملت دارم...خیلی زیاد...کلا خیلی آدم ماهری ام...
:)
2-3 روزیه گوشم بدحوری کیپ شده...عینک هم که ندارم...داشتم به مامانم میگفتم که اینجوری من برم بیرون منو میدزدن...
فاخری


0 Comments:
Post a Comment
<< Home