!چند کلّه پوک؟

Saturday, July 01, 2006

....بالاخره این ترم لعنتی تموم شد

دوست داشتم برنمي گشتم، دوست داشتم حداقل مي تونستم يه هفته اي اونجا بمونم ، دور از اين دود و دم و هواي داغ و همه ي اعصاب خوردي هايي که اينجا هست. اونجوري هر روز دم غروب مي دوئيدم از اوقلو مي رفتم بالا ، تا به اون تخته سنگاي وسطش برسم، همون جا دراز مي کشيدم و فکر مي کردم ، به چيزاي قشنگي که فقط توي اون شرايط مي تونم بهشون فکر کنم ، نه اون فکراي اعصاب خورد کني که به هيچ نتيجه اي نمي رسند (البته به جز خورد کردن اعصاب آدم).
روي يه تخته سنگ قلمبه سلمبه دراز مي کشيدم و زل مي زدم به آسمون بالاي سرم که ستاره ها يواش يواش توش پيداشون مي شه، و تنها صدايي که مي شنيدم صداي باد بود که توي علف هاي کوهي مي پيچيد و ديگه صداش از اون دور دورا مي اومد که برگاي درختاي عرعرو به هم مي زد، و اگه گوشامو خوب تيز مي کردم حتي مي تونستم صداي خزيدن يه خزنده ي کوچولو يا صداي بال زدن پرنده اي که از بالاي سرم رد مي شدو بشنوم ، مگه تو اين شرايط مي تونستم به چيزاي اعصاب خورد کن هم فکر کنم؟
وقتي هم چراغ هاي ده روشن مي شدند و هوا حسابي تاريک مي شد، يواش يواش مي اومدم پايين و از توي ايوون به ستاره ها نگاه مي کردم( با اين که هيچ وقت از آسمون بالاي سرم چيزي سر در نمي آوردم ، ولي هميشه نگاه کردن بهش برام جالب بوده ، به هر حال آسمون کوير براي همه قشنگه ، حتي براي بي سوادهايي مثل من. )
بد جوري دوست داشتم بيشتر اون جا مي موندم ، بعد از چند سال موقع برگشتن بدجوري دلم گرفته بودمي خواستم از ماشين پياده شم و برگردم، بي خيال همه چيز ، ولي نتونستم بي خيال همه چيز شم. به خلوت احتياج داشتم ، جايي که راحت بتونم فکر کنم و بتونم خودم رو آروم کنم ، اين چند روز هم که با وجود موجود نازنيني مثل پارسا اصولا خلوت هيچ معنايي نداشت، خلوت ترين جاها هم شلوغ شلوغ بود ، ولي اينم براي خودش نعمتي بود ، حتي شايد بيشتر از اون خلوته. ابدا نمي تونم بگم شلوغ کاري هاي پارسا يا حتي ميوه هاي خوشمزه ي اون جا کمتر از اون خلوتي دم غروب رو اوقلو بهم چسبيد . من که فيلسوف نيستم که فکر کردن بزرگ ترين لذت زندگيم باشه،هيچ آدم عاقلي هم اون توت قزويني هاي محشرو ول نمي کنه تا فکر کنه ، مگر اين که اون قدر توت خورده باشه که پدر گلوش در اومده باشه! و اون آلبالوهاي سياه توي باغچه که به آدم چشمک مي زنند، واي ! چقدر تو اين چند روز آلبالو و زرد آلو و.... خوردم ، واقعا من جنبه ي طار موندن رو نداشتم ، انقدر ميوه مي خوردم که مي مردم .
و پارسا کوچولوي شيطون که تنهايي براي خلوتي يه ده کافي بود. اين سري، سومين جلسه ي آموزش عکاسيمون رو برگزار کرديم ، البته اگه بشه اسمشو جلسه ي اموزشي گذاشت، پارسا دوربين رو برداشت و راه افتاد از همه عکس انداخت ، ديگه براي کادر بندي هم خيلي گوش نمي داد چي مي گم، به اين نتيجه رسيده بود که يه پا عکاس حرفه ايه، فيگور عکاسي هم خوب بلد بود، خدا وکيلي اين سري عکس هاي باحالي انداخت، به جز دو سه تا بقيه اش خوب از آب در اومد. و اتفاق جالب ديگه اين بود که ديگه از عکاسي پورتره خسته شد و رفت سراغ منظره، خلاصه کلي پيشرفت کرده بود. چقدر باحاله که ببيني شاگردت انقدر خوب پيشرفت مي کنه، مخصوصا اگه شاگرده يه پسربچه ي شيطون چار ساله باشه
.
آمنه

5 Comments:

  • واقعاً خوش به حالت ...من که با همین شرایتی
    که تو گفتی تو تهران موندم که هیچ ،خواهرم
    هم دیروز کنکور داده و کلی دیروز استرس داشتیم.
    طبق معمول همیشه...
    مؤید باشی جوون

    By Anonymous Anonymous, at 12:13 PM  

  • هو
    سلام "آ" جان...
    نه...چي؟!!!شرايت؟!!!
    بابا جان من هم كه توي املا سابقه ي 2 تا تك دارم مي دونم شرايت با "ت"معمولي نيست...
    آفرين
    برسم خونه بهت زنگ مي زنم.
    فعلا تا بعدا

    By Anonymous Anonymous, at 11:19 PM  

  • دقیقاً فرق من و تو همین جاست...این که تو سابقه ی
    دو تا تک داشتی و من به خاطر املا حتی اول دبستان هم
    معدلم 20 نشد،دیگه فکر کن چه قدر تک داشتم...
    ای روزگار

    By Anonymous Anonymous, at 12:01 AM  

  • هو
    سلام
    تبريك مي گم بهت آناهيتا ايرواني زاد...

    By Anonymous Anonymous, at 12:08 AM  

  • هر کی گفته وبلاگ خوندن کار بیهوده ایه غلط کرده من که کلی چیز یاد میگیرم از تو همین وبلاگا,مثلا من نمی دونستم که واقعا درخت عرعر هم داریم فکر میکردم یه چیز ساختگیه وقتی بچه بودم و نوجوان همه بهم میگفتند مثل درخت عرعر فقط قد کشیدی و قد یه بز حالیت نیست والبته وقتی فهمیدم بز هم یه موجود واقعیه کلی جل الخالق گفتم,اگر قدم با همون سرعت رشد میکرد قطعا با مفاهیم واقعی دیگری همچون شتر و اینها هم زودتر آشنا میشدم.
    نمیدونم آمنه چرا اصرار داری زمانی که از نوشتت کاملا واضحه که طرف یه پسر کوچولویه باز ته نوشتت مثلا یه جور ظریفی که تو دل نثر بخوابه و اصلا خودنمایی نکنه بگی که بابا من کیس ندارم این بنده خدا کوچولوهه.معلومه که به بعضی چیزا خیلی حساسی.

    By Anonymous Anonymous, at 3:24 AM  

Post a Comment

<< Home