!چند کلّه پوک؟

Sunday, June 25, 2006

!این یا اون...کدوم؟

هو

یادش بخیر...روشنگر که بودیم هر از چند گاهی فوتبال بازی میکردیم...منم که عشق دروازه و...تا اسم فوتبال می اومد من سریع می گفتم من دروازه بان می
شم...و می رفتم تو دروازه...بعد که می دیدن یه ذره زیادی دارن گل می خورن می گفتن بیا برو دفاع وایسا...البته که فایده ای نداشت... چون وقتی می رفتم دفاع برای اینکه نذارم توپ بیاد هی می خواستم توپ رو با دست بگیرم(طبق عادت معهود) که هَند می شد...

یادمه تابستونی که می خواستم برم سوم راهنمائی رفتم کلاس بسکتبال...دست قضا نذاشت ما بسکتبالمون رو ادامه بدیم...خدایی استعداد این یکی رو
داشتم...صبح ها که تمرین می خواستیم بکنیم کلّی ما رو می دّووند...یه بار موقع دویدنمون یکی خورد زمین من برگشتم نگاهش کنم خودم هم خوردم
زمین و پام پیچ خورد...2 هفته ای توی گچ بود(البته باید 3 هفته می بود)...بعد که از گچ در آوردمش 1 هفته بعدش داشتیم بازی میکردیم...من رفتم زیر سبد و توپ
رو گرفتم...یهو دیدم کلی آدم قد بلند جلوم وایسادن...پریدم از بالای دستاشون توپ رو انداختم برای بچه هامون...ولی کاش همون بالا می موندم...وقتی اومدم پایین
دوباره پام پیچ خورد و دوباره 2 هفته رفت توی گچ(البته باید 3 هفته می رفت!)...این شد که دیگه دنبال بسکتبال نرفتم(یعنی بابام نذاشت-که خدا خیرش بده وگرنه
احتمالا من الآن قطع نخاع بودم-)...اول دبیرستان هم توی روشنگر یه بار داشتم از پله ها می دّویدم پائین که نمی دونم چی شد یهو خاطرات کلاس بسکتبالم برام
تداعی شد!!!...کلا 3 بار پای راستم رفته تو گچ...

بچه که بودیم(اول دوم دبستان) با کلی از بچه های فک و فامیل(پسر عمه هام و یکی از دختر عمه هام) مسابقه ی پریدن از پله های خونه ی مامان بزرگم رو
گذاشته بودیم(10 تا پله بود)... و من هم رکورد شکوندم هم پای چپم رو...بعدش هم بابام برای اینکه من رو ساکتم کنه از همه مون یه عکس انداخت...خیلی قشنگ
بود...همه صاف وایستاده بودن و من یه پام بالا بود

فاخری


2 Comments:

  • ((: یعنی فقط میتونم بگم مُردم از خنده

    By Blogger ?, at 3:19 PM  

  • عجب بابا ,عجب سرنوشتی داشتی تو کل علی.

    By Anonymous Anonymous, at 11:13 PM  

Post a Comment

<< Home