!چند کلّه پوک؟

Saturday, June 24, 2006

...!!!!چه قشنگ جواب می دی

ديشب بالاخره باهاش حرف زدم، کلي آروم شدم ،بهش گفتم احساس مي کنم خدا ازم نا اميد شده ، ديگه جوابمو نمي ده و کلي چيزاي ديگه اي از اين نوع. هر چند که به خاطر محبت مادرانه اش نتونست اشتباهامو از يه حدي بيشتر قبول کنه،ولي يه جمله بهم گفت که خيلي دوستش داشتم، خيلي قشنگ بود ، هر چند که چنين جمله هايي براي پررو شدن ما آدما نيست ، براي اينه که تو اوج نا اميديمون هم ازش نا اميد نشيم. فکر مي کنم يه حديث قدسي بود ، مضمونش اين بود که خدا گفته وقتي بنده هام صدام مي کنند، در واقع قبلش من به يادشون افتادم و صداشون کردم و اين صدا کردنشون جوابيه که به من ميدند.
کلي چيزاي ديگه هم گفت که همشون کلي قشنگ بودند و کلي آرومم کردند، فقط حيف که نتونست ببينه که چقدر دارم اشتباه مي کنم، دوست داشتم يه ذره هم دعوام مي کرد.
يه چيز ديگه هم بهم گفت ، گفت انتظار داري چه جوري جوابتو بده ؟مي خواي باهات همون جوري حرف بزنه که با موسي حرف زد؟
ياد آنا افتادم . اون شب که کلي حالم بد بود، تلفن زنگ زد ، مي دونستم خودشه، برام سخت بود وسط هق هق گريه باهاش حرف بزنم ، ولي نمي تونستم فيلم بازي کنم، مي دونست حالم بده و برا همين زنگ زده بود . يه ساعتي باهام حرف زد، يه سري حرف و يه سري توصيه که کلي آرومم کرد، توصيه هايي که خيلي به دردم مي خورد ، چيزايي که شايد چند ماه پيش شنيدنشون از آنا برام عجيب بود، ولي الان ديگه نه، توصيه هاي مذهبي اي که دوست هاي حسابي مذهبيم هم بهم نمي گند، اگر هم بگند انقدر روم تاثير نمي ذاره . اون موقع نفهميدم ، ولي الان مطمئنم اون موقع خدا بود که آنا رو فرستاده بود، واقعا لازم بود باهاش حرف بزنم . لازم داشتم با يکي حرف بزنم ولي خودم هم نمي دونستم ، چه برسه به اين که بدونم لازمه با کي حرف بزنم، ولي اون خيلي خوب مي دونست، اين جوري بود که آنا اون شب بهم زنگ زد .
لازم نبود به صورت کاملا ماورائي آرومم کنه تا جوابمو داده باشه، يکي از بنده هاي نازشو فرستاد، تا جواب يکي از بنده هاي کوچولوشو بده ، خدا وقتي مي خواد جواب بده چقدر قشنگ جواب مي ده ، کاملا با علل و اسباب طبيعي. اينم از مزاياي اينه که خداي آدم فقط يه پدر آسماني نباشه، خداي بزرگي باشه که از رگ گردن هم به بنده هاي کوچولوش نزديک تره ، خدايي که با همه ي عظمتش مي تونه انقدر راحت با موجوداي کوچيکي مثل ما دوست باشه.
مي خوام جوابشو بدم ، مي خوام باز باهاش حرف بزنم ، ولي اين بار همون جوري که خودش باهام حرف زد، نه اون جوري که تا حالا باهاش حرف مي زدم . الان واقعا اينو قبول دارم که راه رسيدن به آسمون از وسط زمين مي گذره . ياد اون قصه اي افتادم که يکي از خدا مي پرسه اگه جاي ما آدما بود ، چي کار مي کرد؟ خدا بهش مي گه
کوله پشتيم رو بر مي داشتم ، راه مي افتادم و به آدما کمک مي کردم
آمنه

2 Comments:

  • چقدر شما درگیر مسایل پیچیده ئ عرفانی شدید .آمنه دارم فکر میکنم که این سیر و سلوک عارفانه ربطی هم به وا پس زدگیه میل شاگرد اولی داره یا نه؟اگه داره (که مطمئنم میگی نه نداره)در عجبم که من چرا اینقدر ضد ضربه شدم.البته مال منو باید بگی وا پس زدگی میل مشروط نشدندگی.
    فکر میکنی با این همه تصورات قشنگی که آدما در مورد خدا دارن بود و نبودش دیگه فرقی هم میکنه ؟
    ما میتونیم با ساختن مهربون ترین خدا برای خودمون از یاد ببریم که خدا یه روی دیگه هم داره وبا اون کلی آدمو سر کار گذاشته و بدتر از اون کلی دایناسورو.
    چقدر خوبه که فقط رو خوبه ئ خدا تو زندگیته.

    By Anonymous Anonymous, at 11:31 PM  

  • این در گیری های پیچیده ربطی به وا پس سزدگیه نداره ، ولی واپس زدگیه به این درگیریه چرا. واقعا فکر می کنی بود و نبودش فرقی نداره، اگه نداره ، این فرق نداشتنش چه ربطی به تصورات قشنگ آدما داره ، یعنی دو تا مسئله مستقل از هم نیستند؟
    راستی چرا انقدر گیر دادی به دایناسورا؟ بابا مگه تو وکیل مدافع دایناسورایی؟ چند ملیون سال پیش همشون رفتند اون دنیا ، خب خدا بیامرزدشون ، حالا چی کار داری که تنشون رو تو قبر می لرزونی؟

    By Anonymous Anonymous, at 12:46 PM  

Post a Comment

<< Home