!چند کلّه پوک؟

Thursday, June 22, 2006

...!!دلم براش تنگ شده، ولی خیلی دلم تنگه

دلم براش تنگ شده ، ولي همين جوري دارم ازش دور مي شم .مي دونم که عرش بزرگش بيشتر از اين که تو آسمونا باشه ، تو دل بنده هاش پهن شده ، ولي کدوم دل؟ دلي که فقط براش تنگ شده؟ يا دلي که صاحبش اونو براي حضور خدا گشاد کرده؟ آره ، دلم بد جوري براش تنگ شده ، ولي خيلي دلم تنگه، اون قدر که جايي براي خدا توش نمونده.دلي که انقدر راحت از بقيه بدش مياد، دلي که انقدر خودش رو دوست داره، دلي که انقدر تنگه و تاريک،مگه مي تونه جايي داشته باشه که خدا رو توش مهمون کنه؟
دوست ندارم اين طور ازش دور بشم، ولي چه جوري مي شه وقتي بنده هاش رو ناراحت مي کنم و ککم هم نمي گزه ، خوش وخرم زندگيم رو مي کنم. مي فهمم چه قدر ازش دور مي شم وقتي توي عصبانيت مخم رو مي بندم و دهنم رو باز مي کنم، دهنم رو باز مي کنم و بقيه رو چه راحت نارحت مي کنم، تازه بعد از دو روز ممکنه مخم باز بشه و تازه بفهمم چه غلطي کردم ، حالا خر بيار و باقالي بار کن.بماند وقتايي که بعد از دو روز هم نمي فهمم چه غلطي کردم، يا مي فهمم و به خاطر غرور مسخره ام به روي خودم نميارم ، يا بد تر از اون ، دست پيش مي گيرم که پس نيفتم. تو کل اين مدت هم حواسم نيست که خدايي هم هست که داره نگام مي کنه، بعد هم خودم رو مي زنم به اون راه و مي گم نمي دونم چرا احساس مي کنم تازگي ها خدا يه مقداري ازم دور شده!؟
تا وقتي نتونم از اين غرور بچه گونه بگذرم، تا وقتي ياد نگيرم بنده هاشو ببخشم و بيخودي ازشون کينه به دل نگيرم، تا وقتي به جاي ديدن اشتباه هاي خودم زل مي زنم به اشتباه هاي بقيه و زيادي بزرگشون مي کنم، تا وقتي انقدر بقيه رو کوچيک مي بينم و خودمو بزرگ، تا وقتي......... تا وقتي دلم انقدر تنگه، دلم براش همين قدر تنگ مي مونه، حتي تنگ تر از اين.
بعضي وقتا انقدر دلم تنگ مي شه که انگار خدا هم از دستم خسته مي شه، يا شايد دلش برام مي سوزه و يه پس گردني مي زنه تا حواسم جمع شه. درسته که پس گردنيه بعضي وقتا بد درد داره، ولي مي ارزه ، بد جوري مي چسبه، دو سه روزي حالت گرفته است ، ولي بعد که فکر مي کني مي بيني انگار هنوز دوستت داره ، وگرنه ولت مي کرد به حال خودت . شايد هم از سر قهرش باشه ، بالاخره تنگي دل هم حدي داره ديگه.
چند وقتيه دلم بد جوري تنگ شده، دارم پس گردني مي خورم ، خيلي محکم نيست ولي معني داره، بايد ازش بترسم.

به طرز معجزه آسايي همه ي امتحان هام رو بد دادم! معادلات رو فکر مي کردم مي تونم هيفده بشم، ده مي شم؛ مطمئن بودم مي تونم جبر خطي رو بايه چارده پونزدهي پاس کنم،الان نهايتا با هشت و نيم نه مي افتم. رياضي هم که از همشون معرکه تر بود،فقط مونده مباني،اين يکي ديگه واقعا غير قابل پيش بينيه. به هر حال اين ترم رو مشروط مي شم، با اين که يه هفته پيش فکرشم نمي کردم .
اگه فقط قضيه همين بود، خيلي مهم نبود، مسئله اينه که احساس مي کنم دارم تو زندگيم مشروط مي شم-در اين باره نمي تونم بيشتر توضيح بدم ، ولي مصداق واقعي پس گردنيه.- دارم هر روز امتحان هاي مهم تر رو مي افتم ،عين خيالم هم نيست.
آمنه

2 Comments:

  • من نمیفهمم تو و مرضیه چه اصراری دارین جار بزنین که ما این ترم
    رو مشروط شدیم!...خیلی باعث افتخاره!!!!!
    ببینم جدی نگفتی که "عین خیالت هم نیست"؟

    By Anonymous Anonymous, at 11:22 AM  

  • سلام دوستان ... ممنون كه به حجره اينترنتي ما سر زديد ... حالا چرا دچار خود كله پوك بيني شدين؟...آسماني باشيد يا علي

    By Anonymous Anonymous, at 1:31 PM  

Post a Comment

<< Home