!چند کلّه پوک؟

Saturday, June 10, 2006

...همه ی آدما مثل همن

یادم میاد اون وقتا که دبستان و راهنمایی بودم از آدما بدم میومد...هیچکی رو جز
خودم قبول نداشتم،با هیچ کس دوست نمیشدم...اوجش این بود که تو دوران
راهنمایی با یه نفر دوست شده بودم که اونم بیست وچهارساعته باهاش قهر
میکردم...دوم دبیرستان بودم که احساس کردم همه ی آدما بد نیستن،بعضیا
آدمای خاصین...سطح فکریشون با بقیه فرق داره...روشن فکرن...واقعاً هم
فرق داشت چون مثل بقیه تفریحاتِ بچه گانه نداشتن...با چندتاشون دوست شدم،
اون وقت بود که احساس کردم منم مثل اونا با بقیه فرق دارم...در مقابل آدمای
دیگه احساس متفاوت بودن میکردم وازموضع بالابهشون نگاه میکردم_مثل
بقیه ی دوستام...پیش دانشگاهی که رفتم همه چیز تغییر کرد...چون اون دوستای
متمدنم هم رشته ی من نبودن با یه سری ازهم کلاسی هام ارتباط برقرار کردم که
(از نگاه اون وقت من!)خیلی خیلی معمولی بودن...اون موقع بود که با بیشتر
نزدیک شدن به اونا فهمیدم که چه قدر آدما جالبن!...دنیاهاشون چه قدر قشنگ و
هیجان انگیزه ! اونجا بود که فهمیدم دوست دارم همه ی آدما رو بشناسم و
دوسشون داشته باشم...
حتی فهمیدم که وقتی مشکلات و ناراحتی های یکی از دوستام رو میفهمم کلی
فکرم مشغول میشه و واقعاً با طرف احساس همدردی میکنم...بعد از اینکه وارد
دانشگاه شدم این احساس بیشتر شد تا جایی که به قدری خودم رو در قبال همه ی
دوستام مسئول میدونستم که حاضر بودم هر کاری بکنم تا بتونم مشکلشون رو حل
کنم... همه ی فکروذکرم شده بود دوستام...دیگه به تنها چیزایی که فکر
.نمیکردم درس و دانشگاه بود
.
.
.
الان فقط یک سال از اومدنم به دانشگاه گذشته...زمان کمیه ،ولی
فهمیدم که دارم اشتباه میکنم...ودلیل اشتباهم این بود
که نفهمیدم آدما بقیه ی مردم رو جزئی از دنیای خودشون ودر جهت منافع
خودشون میدونن ،که فقط تا موقعی که هنوز به دردشون میخورن و نیازای
مادی ومعنویشون رو تأمین میکنن براشون ارزش قائلن و خودشونو دوست اونا
...میدونن...ولی من فکر میکنم یکی باید مفهوم دوستی رو براشون توضیح بده
.
.
قبلاً به واسطه ی احساسم از آدما بدم میومد ولی الان منطقم اینو بهم میگه........
این که آدما رو به خاطر خودت دوست داشته باش!....فقط یه مشکل هست اونم
...این که من یادم رفته چطوری خودمو دوست داشته باشم
آناهیتا

6 Comments:

  • آناهیتا عزیزم کاشکی همون دیروز حرفاتو میگفتی سبک میشدی بعد می رفتی خونه.
    فکر میکنی آدمایی که خودشونم دوست ندارند میتونند دیگران رو دوست داشته باشند؟
    در مورد خودمم حرفی ندارم چون هم خودم و دقیق نمیشناسم هم فکر میکنم که حتما خودتون فهمیدید که چگونه ام
    یه شناخت نسبی.
    نمیخوام در مقابل شناخت دیگران از خودم موضع بگیرم چون فکر میکنم که جور دیگه ای ام.
    من معتقدم که من همونی ام که دیگران در موردم فکر میکنند نه اونی که خودم فکر میکنم,پس شاید اینطور باشه که تو میگی ولی اگه اینطور باشه که از خودم حالم بهم میخوره.
    اگه منظورت من نبودم که بد جوری ضایع میشم خودمو انداختم وسط واگه هم میخوای جوابمو بدی خواهش میکنم سعی نکن ...بسوزونی,چون دیگه حوصله ئ ضایع شدن و یواشکی گریه کردن و ندارم.

    By Anonymous Anonymous, at 11:45 PM  

  • سلام اناهیتا جان
    فکر میکنم داری اشتباه میکنی هم اون موقع که همه فکر و ذکرت دوستات بودن هم الان که فکر میکنی اشتباه کردی وادما برای نفع خودشون دوست میشن این اسمش دوستی نیست معاملست کار توام یه کم افراط وتفریط
    ولی انکه میخوای به ادمای اطرافت کمک کنی خیلی قشنگه ولی به این فکر کن که ممکنه تو شناختی از اون مشکل نداشته باشی وووو
    ولی اینو بدون منم یه همچین حسی دارم همه ادما دارن
    یه دوستی میگفت یه نفر که میگن ادم خوبی بوده از خدا میپرسه اگه جای ما
    ادما بودی چیکار میکردی؟ خدا بهش میگه کوله پشتیمو بر میداشتم راه میافتادم وبه ادما کمک میکردم. تو رو نمیدونم ولی من الان اونقدر خودم رو معلق حس میکنم که حرف نزدنم وسکوتم بهترین کاره دوستی وقتی معنا پیدا میکنه که طرفین دوستی در اون گروه دوستی از تساوی حقوق برخوردار باشن گاهی پیش میاد حرفایی میزنی که ممکنه اشتباه فکر کرده باشی ولی خوب خوبه که بیان میکنی من که خوشم میاد ولی وقتی ما از دهنمون در میره و نظراتمون رو میگیم یه کم ناراحت میشی ولی راستشو می گم تو بیشتر از بقیه
    به من در شناخت خودم کمک کردی
    به هر حال خوبه اگه سعی کنیم تو شناخت همدیگه کمک کمیم چمن فکر میکنم نیاز امروزمون اینه.

    By Anonymous Anonymous, at 11:48 PM  

  • به طاهره:
    در مورد سوالت فکر میکنم که "میتونند" چون حداقلش اینه که من اینطوریم.
    دوست نداشتن به این معنی که طرف در بیشتر مواقع خودشو در نظر نگیره...نمیگم
    من صد در صد اینطوریم ولی اونقدری هست که در حالت کلی بشه این اسم رو
    روش گذاشت.البته این باز به این معنی نیست که من به خاطر آدمای خاصی (دوستام)
    این شکلیم،مساله اینه که من کلاً مدتیه اینطوری فکر میکنم.
    نشد که منظورم رو کامل توضیح بدم...یه جورایی منظورم این بود که ایراد
    از منه که انقدر خودمو به دوستام نزدیک میکنم و در قبالشون خودمو مسئول میدونم
    که گاهی اوقات بدتر میشه.
    به سمیرا:
    درست میگی ولی هم در مورد "افراط وتفریط" هم "شناختی از اون مشکل" یه چیزایی
    هست که ترجیح میدم به خودت بگم-حتماً الان دوباره پیش خودت میگی بدبخت شدم:)
    مرسی از اینکه نظراتتون رو گفنین،ولی من کلی حرف دارم که نمیتونم بنویسم
    و شاید هم بهتر باشه که نگم

    By Anonymous Anonymous, at 2:08 AM  

  • اناهیتا هنوز تو نفهمیدی که کار از بدبخت شدم و بدبخت تر شدم گذشته حالا دیگه قضیه فلج وفلجتر شدنه.
    من هستم ولی این دفعه نه بر بخور بخور بر چاره اندیشی.

    By Anonymous Anonymous, at 6:01 AM  

  • راستی چمنو داشتی.
    فکر کنم چمن خونم پایین اومده.

    By Anonymous Anonymous, at 6:09 AM  

  • ana golam meske ye chand nafario on vasat masata ja endakhtiAAA!!! taklife maharo maloom kon plz , ma on vasat jai dar in proceye pichideye alaghemandihaye to darim ya na jojo?!! ;D

    By Anonymous Anonymous, at 10:43 PM  

Post a Comment

<< Home