!چند کلّه پوک؟

Thursday, June 01, 2006

...افراد،آماده...همه به ستون یک؛ حرکت می کنیم

هو
امروز با دکتر تلوری رفته بودیم آهار؛ وای که چه آبشار با حالی داره...از کنار آبشارش هم رفتیم بالا...اصلا نمی تونم توصیف کنم...خیلی کیف داد...جمعا 100
نفر بودیم...1 دکتر؛2 تا آقا؛ و97 تا خانم که 7 تاشون رئیس بودن و بقیه هم خودشون بودن...دکتر هر وقت ما رو می بره کوه همه مون رو به ستون یک می کنه و
میگه که باید پا جای پای نفر جلویی بذاریم...خیلی کیف می ده وقتی می دونی که وظیفه داری پات رو بذاری جای پای جلوییت...تازه امروز کلی بچه ها رو اذیت
کردم؛سر اینکه من نمی دونستم باید ناهار ببرم انقدر بهشون گیر دادم که کلافه شدن...سر چیز های دیگه هم کلی شیطونی کردم...انقدر امروز شارژ بودم (و هستم)که
حد نداره...
با اینکه الان ساعت9/43 دقیقه است و من حدودا 1 ساعت پیش رسیدم اصلا خسته نیستم و خوابم هم نمیاد...از این 97 نفر تقریبا 90 نفرمون چادری بودیم...یک
صف طولانی خانم چادری...خیلی جالب بود...من جای بقیه بودم کلی شاخ در می آوردم...یه پیرمرده توی راه ما رو دید...وایساد کلی تشویقمون کرد...می گفت شما
امیدهای این مملکتین و آفرین و ...خلاصه کلی کیفور شد...تازه تابستون هم دکتر می خواد ببره سبلان اردبیل(1 هفته)که امیدوارم بتونم برم...می خوایم بریم سبلان رو
فتح کنیم!!!که البته امیدوارم این دفعه پرچم رو جا نذارم...(1 پیام بازرگانی: اگه کسی میل داره بیاد برای من کامنت بذاره تا شرایطش رو بهش بگم)
این به ستون یک بودنمون خیلی کیف می ده...آدم احساس می کنه داره میره عملیات جنگی...خیلی بار حماسه اش زیاده...شاید فردا هم با دکترو بچه ها برم شهرک
شهید محلاتی...و شاید هم نرم...تا خدا چی بخواد...
دیگه کم کم داره خوابم می گیره(ساعت 10/33)...

التماس دعا - یا حق
فاخری

0 Comments:

Post a Comment

<< Home